Show notes
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوریآن همه صبوریمن دیدم از همان سرِ صبحِ آسودههی بوی بال کبوتر ونایِ تازهی نعنای نورسیده میآیدپس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمیدانستم!دردت به جانِ بیقرارِ پُر گریهامپس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟حالا که آمدیحرفِ ما بسیار،وقتِ ما اندک،آسمان هم که بارانیست ...!به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره ودوری از دیدگانِ دریا نیست!سربهسرم میگذاری ... ها؟میدانم که میمانیپس لااقل باران را بهانه کُندارد باران میآید.مگر میشود نیامده بازبه جانبِ آن همه بینشانیِ دریا برگردی؟پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه میشود؟!تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمامتمامم نمیکنی، ها!؟باشد، گریه نمیکنمگاهی اوقات هر کسی حتیاز احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه میافتد.چه عیبی دارد!اصلا چه فرقی داردهنوز باد میآید، باران میآیدهنوز هم میدانم هیچ نامهای به مقصد نمیرسد#شعر : #سید_علی_صالحیــــــــــــــــــــــــــــــ#دکلمه : #علی_ایلکا 🎙 deklamehaye_ali_ilka@instagram.com/deklame.ali.ilka



