Show notes
یک سال گذشت ، تنهایشان نگذاریم هوا سرد استپدر ، دستان سرد کوچکم را در درون دست خود بگرفته ، می لرزیمتکیده باوگم با تیشه اش بر پشته های خاک می کوبدنشسته بر سکوتِ کوهِ این آوار شکسته پیکرِ شیرین خود را در میان خاک ، می جوید پدر آهسته می گرید میان بغض می گوید : چه بی مهرند ،مَسکن های این وادیغریب و بی کس و تنهاست ، آبادی" چکاوک " ، خویشه گی خاسم دو چشم مهربان و پاک خود بستهبه زیر آن همه نامهربان آوار ، خوابیده ستو " زیلان " هم ، برار کوچکمهلا من با شمایانمصدایم می رسد آنجا ؟در آن گرمای مطبوع و سرای خفته گانِ کاخهمانجایی که دور از کوخ دور از درد کسی می داند آنجا " داغ " یعنی چه ؟و ویرانی ، غریبی در وطن نامهربانی ، مرگ کسی می فهمد آیامعنی این در غریبی " آه " ؟و امیدی که با لالایی این مرگ ناخواندهکنار پیکر خشکیده مادربه زیر خاکخوابیده ست هلا ای مهربان مردمهوا سرد استپدر تنهاو شب در پیشکیوان شاهبداغی

