Show notes
یَلِهبر نازُکای چمنرها شده باشیپا در خُنکای شوخِ چشمهیی،و زنجرهزنجیرهی بلورینِ صدایش را ببافد. در تجرّدِ شبواپسین وحشتِ جانتناآگاهی از سرنوشتِ ستاره باشدغمِ سنگینتتلخی ساقهی علفی که به دندان میفشری. همچون حبابی ناپایدارتصویرِ کاملِ گنبدِ آسمان باشیو رویینه به جادویی که اسفندیار.مسیرِ سوزانِ شهابی خطِّ رحیل به چشمت زندو در ایمنتر کُنجِ گمانتبه خیالِ سستِ یکی تلنگرآبگینهی عمرت خاموش درهم شکند.AhmadShamloo@

