Show notes
آخر ای دوست نخواهی پرسیدکه دل از دوری رویت چه کشیدسوخت در آتش و خاکستر شدوعده های تو به دادش نرسیدداغ ماتم شد و بر سینه نشستاشک حسرت شد و بر خاک چکیدآن همه عهد فراموشت شدچشم من روشن روی تو سپیدجان به لب آمده در ظلمت غمکی به دادم رسی ای صبح امیدآخر این عشق مرا خواهد کشتعاقبت داغ مرا خواهی دیدفریدون مشیری

