Show notes
گفت این بوی تن است یا که خون
گفتم این بوی زایش است به دیده خون
قبضه جان از لحظه لخته شدن یک دریا خون
با جیغ و داد و شیحههایی چون فرود تیشه فرهاد بر بیستون
تو از این قصه بخوان شرح مفصل حدیث عشق را
گفتن راز به او که افتاد در دل شمس را
آفتاب آمد، جمع کن بساط این کرمهای شبتاب را
از روی لوح سینهام، بخوان خطوط نوشته شده با جوهر درد را
این همه آیت و باز پرسش از منبع نور؟!
این ماه، این هم نور، قسم به آن لبی که بوسید ترنم خاک را
خواب تا کی؟ برخیز تا ببینی صحنههای شگفتانگیز بالای کوه قاف را
تا دم هست، غنیمت هست، پس کاری بکن چیزی بگو
فراموش نکن آفتاب لب بوم را
به خاطر آر لذت پرواز را



