Show notes
در تو میبینم نفسم را
حرفهای حبس کرده در قفسم را
کلید رهایی کجاست
مرز زندگانی از کجا تا به کجاست
برق چشمانت، این ابدیت چرا بیانتهاست
میشنوی ترانههای حزنانگیز آزادی را
التماسهای گاه و بیگاه زندانیت را
این صدای پرندهایست که در چال صورتت افتاده
که سیاهی اسارتش سرخی لبانت را تیره ساخته
دل پرنده برای لبخندهای تو تنگ شده
حس پرواز در او در حد مرگ لبریز شده
پس چرا نگشایی لبانت را
این درفش کاویانی ارغوانیت را
رهاکنی این نماد آزادی زیباییت را
تا حس پرواز پرونده از سرش نیافتاده
زیبایی صورتت با حبس پرنده سرد شده
دل پرنده برای پرواز ماهی تنگ شده
تمام ترسها و امیدهایش باهم همرنگ شده
این پرنده تویی که در صورتت دفن شده
پس باز بخند تا خیلی دیر نشده
دلم برای لبخندت تنگ شده



