روز صفر آفرینش است و جز او هیچ نیست
ناگهان صدای غرشی عظیم و جز دود نیست
دودها گاز و گازها تبدیل به گرد و غبار میشوند
غبارها سرد و سخت آبستن کهکشانها میشوند
نیروی بکش و مکشی و ستارهها شکل میگیرند
سیارهها متولد شده و از ستارهها نور میگیرند
رعد و برقهای سهمگین و آب جاری میشود
زمین از آب پر شده و سطحش لبریز میشود
کوهها از زمین برخاسته آب را پراکنده میکنند
آبهای رها شده زمینهای پست را مرداب میکنند
با جرقه حیات از لجن زمین دوباره زنده میشود
طبیعت با جانوران ریز و درشت وحشی میشود
اما دریغا که شکوه طبیعت بر کسی معلوم نیست
هیچ موجودی از عظمتش انگشت به حیرت نیست
سفرهای رنگین پهن و حیف مهمانی بر سفره نیست
پر کردن جای خالیش جز با یک دوپای متفکر نیست
باز مگو که اشتباه است و آدم لایق این مقام نیست
آخر جز او درک این هیبت در توان هیچ کس نیست
گر انسان بداند که به چه مقامی من او را نشاندهام
جامهها را همه بدرد و زاری کند که من سرافکندهام
لیک دایم مشغول بازی است و حواسش جمع نیست
نمیداند همه چیز بازی است و هیچ چیز اصل نیست
آنچه که اصل است این فصل است که او نایب است
افسوس که در خواب ناز است از مقامش بیخبر است
روزیکه بفهمد دگر دیر است و مجال تکرار نیست
این راز جز بر آنان که خود خواستند آشکار نیست
من غلام اویم و جز نهیب کشیدن بر گردنم نیست
ز باز گفتن این سخنان نیز مرا از کسی باکی نیست



