
شنیدی ای ملک جوانبخت که چون ملک افریدون بیهوش شد و باز به هوش آمد، شکایت به ذاتالدواهی برد، که او محتاله و مکاره بود، و به هیچ آیین پرستش نمیکرد، لیک همه مکرها آموخته بود. پس ملک حردوب با ملک افریدون گفت: «ما را به دعای راهب بزرگ حاجت نیست، بلکه به تدبیر و حیل مادرم، ذاتالدواهی، باید اعتماد کرد، که او دامی از حیله در برابر مسلمانان بگستراند.»چون ملک افریدون این سخن بشنید، بسی هراس کرد و فرمان داد که از همه ولایات، پرستندگان صلیب و زنار، و تابعان ملت نصرانیه، خاصه اهل حصون، سواره و پیاده، مردان و زنان و کودکان، در آنجا حاضر شوند، تا به مقابله لشکر اسلام روند.پس ذاتالدواهی با همراهان خود از شهر بیرون شد، جامهی بازرگانان مسلمانان بپوشید، و صد بار متاع دیبای ملکی برداشته بود. آنگاه، منشوری از ملک افریدون گرفت که در آن آمده بود: «این جماعت، بازرگانان شاماند، کس متعرض ایشان نشود و ده یک از ایشان نگیرد، که بازرگانان سبب آبادی شهرها باشند، و ایشان را با جنگ و جدال کاری نیست.»پس ذاتالدواهی به همراهان گفت: «قصد من آن است که در هلاک مسلمانان حیلهای سازم.» ایشان گفتند: «بر آنچه خواهی، ما را فرمان ده، که به اطاعت اندریم.»پس ذاتالدواهی جامهی پشمین سپید بپوشید، و پیشانی خود را بدان سان که داغ نهند، زخمی ساخت، و روغنی که خود تدبیر کرده بود بر آن مالید، تا پیشانی او چون پرتوی بیفکند. سپس ساقهای خود را در قید نهاد، و به لشکر اسلام نزدیک شد، آنگاه قید را گشود، و اثر قید بر ساقهای او بماند، و بر آن روغن مالید. پس همراهان را فرمود که او را سخت بزنند، و در صندوقش نهند. ایشان گفتند: «چگونه ترا بزنیم که خاتون ما هستی و مادر ملک حردوب؟»ذاتالدواهی گفت: «الضرورات تبیح المحظورات!» و افزود: «چون مرا در صندوق نهادید، بارها بر اشتران کنید، و از میان لشکر اسلام بگذرید. اگر کسی متعرض شما شد، چارپایان و بارها را بدو دهید، و نزد ملک ضوء المکان به دادخواهی بروید و بگویید:ما از بلاد کفر آمدیم، و آنجا کس از ما چیزی نمیگرفت، بلکه منشوری از ما داشتند که هیچکس ما را نیازارد. چگونه است که شما اموال ما را همیتازید؟و اگر از شما بپرسند که از دیار کفر چه سود آوردهاید، بگویید: بهترین سود آن بود که مردی زاهد را پانزده سال در سردابه به زندان کرده بودند و او را میآزردند. او مسلمان بود و استغاثه میکرد، ولی کسی به فریادش نمیرسید.ما را از این حال آگاهی نبود، تا آنکه مدتی در قسطنطنیه ماندیم و تجارت کردیم. شبِ پیش از رحیل، در خلوت خویش نشسته بودیم، که نقش دیواری بجنبید، و به سخن درآمد، و گفت:ای مسلمانان، در میان شما کسی هست که با پروردگار معامله کند؟گفتیم: چگونه؟آن صورت گفت: خدا مرا گویا کرد تا یقین شما محکم شود. از بلاد کفر بیرون شوید و به لشکر مسلمانان بپیوندید، که در میان ایشان سیف رحمان و دلیر زمان، ملک شرکان، هست، و او قلعهی قسطنطنیه را بگشاید و گروه نصرانیه را هلاک کند.چون سه روز راه بروید، دیری پدید آید که آن را دیر مطروحه خوانند. در آنجا صومعهای است که مردی عابد و زاهد از مردم بیتالمقدس در آن گرفتار است، نامش عبدالله است، دیندارترین مردم و خداوند کرامات. راهبی او را فریفته، و در سردابه به زندان کرده، و خلاصی یافتن او، سبب خوشنودی پروردگار است.پس این سخنان نزد ملک شرکان بازگویید!» Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Jun 4, 2025
8 min

شنیدی ای ملک جوانبخت که چون کفار از کشته شدن لوقا در خشم شدند، صلا بیکدیگر زدند که: «بکوشید و خون لوقا را از لشکر اسلام بگیرید!» و ملک روم نیز بانگ برداشت که: «خونخواهی ملکه ابریزه را بجویید!»پس در این هنگام، ضوء المکان بانگ بر سپاه اسلام زد که: «ای پرستندگان پروردگار یگانه، بدانید که بهشت در زیر سایهی شمشیرهاست! خدا را از خویش خوشنود گردانید و دشمنان دین را هلاک سازید!» آنگاه شرکان با سپاه خویش بر کفار حمله برد و راه گریز بر ایشان ببست. شرکان در میان صفها جولان همیکرد، که ناگاه سواری گلعذار بر کفار تاخت:برید و درید و شکست و ببست یلان را سر و سینه و پای و دستپس شرکان او را بدید، و بانگ برداشت که: «ای جوان، ترا به قرآن سوگند میدهم که بگوی، تو کیستی که خدا از تو خوشنود شد؟»سوار گفت: «چه زود مرا فراموش کردی، نه من دیروز با تو عهد بستم؟» پس نقاب از رخ فرو کشید، و آفتابی پدیدار شد. شرکان دانست که آن سوار ضوء المکان است، فرحناک گشت، لیکن در دل بیم یافت، و گفت: «ای پادشاه زمان، خود را به مهلکه مینداز، که دشمنان ترا هدف تیر گردانند!»ضوء المکان گفت: «خواستم که در جنگ با تو برابری کنم، و در پیش روی تو از جان خویش بگذرم.» پس از آن، سپاه اسلام گرد آمدند و از هر سوی بر کفار تاختند، و به اندازهای که سزاوار بود، جهاد کردند، و بنیان کفر را از هم فرو ریختند.ملک افریدون چون این حادثه بدید، پشیمان گشت و افسوس خورد، و آنگاه، به قصد گریز آهنگ کشتیها کرد. لیک چون سپاه اسلام که در کنار دریا کمین کرده بودند، بدر آمدند، بر کفار احاطه یافتند. مسلمانان روی کسانی را که به کشتیها در گریختند، بیاوردند. گروهی از بیم خویش، خود را به دریا افکندند، و گروهی به تیغ دلیران کشته شدند. نزدیک به صد هزار از لشکر کفار هلاک شدند، و مسلمانان، بجز بیست کشتی، همه کشتیها را با اموال و ذخایر به دست آوردند.آن روز، مسلمانان چندان غنیمت آوردند که تا آن روز کس چنان غنیمت ندیده بود. از جملهی آن، پنجاه هزار اسب بود، و ذخایر دیگر بدان سان که به شمار نیامد.و اما کار گریختگان، چون ایشان به قسطنطنیه درآمدند، ساعتی بود که به گفتهی ذات الدواهی، ملک افریدون فرمان به زیور بستن شهر داده بود، و مردم به شادی و انبساط بودند. لیک چون خبر شکست فرا رسید، نشاط و سرور به غم و اندوه مبدل شد، مردم به گریه افتادند، و ناله و خروش در شهر برخاست. ملک افریدون را از کشته شدن لوقا نیز آگاه گردانیدند، و جهان در چشمش تیره گشت، و دانست که شکستشان پیوند نخواهد گرفت، و این کژی راست نخواهد شد. پس به ماتم اندر شدند و ناله بلند کردند.چون ملک روم به دیدار ملک افریدون آمد، او را از حقیقت حال آگاه کرد، و گفت: «گریختن مسلمانان خدعه و حیله بود، و دیگر چشم به سپاه از دست رفته مدار، که همگی کشته و دستگیر گشتهاند.»پس ملک افریدون به شنیدن این سخنان بیهوش افتاد... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Jun 3, 2025
5 min

چون کفار شکست لوقا بدیدند، بر سر و روی خویش طپانچه زدند و استغاثه به راهبان دیرها بردند. پس از آن، همگی گرد آمدند، تیغها و نیزهها در کف گرفتند، و برای خونریختن هجوم آوردند. دو لشکر به هم پیچیدند، سینههای یلان جولانگه سم اسبان شد، و مغز شجاعان غلاف شمشیر دلیران گشت. همی زدند و همی کشتند، تا آنکه از کار بماندند و جهان در ظلمت شب فرو رفت.چون تاریکی بگسترد، هر دو سپاه از هم جدا شدند، و دلیران از بسیاری زدوخورد چونان بادهنوشان مست و مدهوش گشتند، و زمین از کشته پشته شد. بسیار کس مجروح افتاد. آنگاه، ملک شرکان با ضوء المکان و حاجب و وزیر دندان به مشورت نشستند. شرکان گفت: «حمد خدا را که هلاکت بر کفار روی نمود.» ضوء المکان گفت: «پیوسته باید شکر خدا به جای آوریم، که کردار تو با لوقای ملعون در قرنها بر زبانها خواهد ماند.»پس شرکان با حاجب گفت: «بیست هزار سوار با وزیر دندان بردار، به کنار دریا شوید، و در گودالها پنهان گردید. چون کفار که در کشتی نشستهاند، بدر آیند و لشکر ما با ایشان جنگ کند، ما روی از جنگ بگردانیم و چنان نماییم که هزیمت یافتهایم. آنگاه، چون سپاه کفر چیره گشت و تعاقب ما گرفت، شما از کمین بیرون آیید و بر ایشان حمله کنید، تا هیچکس به سوی دریا بازنگردد.»پس حاجب فرمان پذیرفت، و در حال وزیر دندان را با بیست هزار سوار برگرفته روانه شد. چون صبح دمید، کفار به کنار دریا درآمدند، سوار شدند، و اسب براندند، و قصد کرّ و فرّ کردند. تیغها و سنانها درخشان شد، و آسیای مرگ به چرخ درآمد، مردان و دلاوران فرو ریختند، و سرها از تن به پرواز آمد. زهرهها بترکید، و اسبان در خون فرورفتند.سپاه اسلام، صلوات و سلام بر سید انام فرستادند، و به ثنای ملک علام مشغول شدند. اما لشکر کفر، به صلیب و زنار ثنا میگفتند. پس ضوء المکان و شرکان با سپاهیان عقب نشستند و اظهار هزیمت کردند. لشکر کفر جری شد، و به طعن و ضرب پرداخت.منادی ایشان ندا داد که: «ای پرستندگان مسیح و پیروان دین صحیح و چاکران جاثلیق، بشارت باد بر شما که لشکر اسلام بگریختند! بر ایشان بتازید، شمشیر بر ایشان بیازید، و باز نگردید، که اگر در این کار درنگ کنید، از دین مسیح بری خواهید بود.»ملک افریدون پنداشت که سپاه کفر غلبه کرده است و ندانست که این همه از حسن تدبیر مسلمانان است. پس بشارت به ملک روم فرستاد، و او را از چیرگی کفار آگاه کرد، و گفت: «این گشایش، از فضلهی راهب اکبر است.» پس از آن، کفار یکدیگر را ندا کردند که: «بکوشید و خون لوقا بگیرید!» Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Jun 2, 2025
4 min

شنیدی ای ملک جوانبخت که چون صبح فرا رسید و دلیران جنگ را آماده گشتند، ملک افریدون سرهنگان لشکر را بخواند، خلعتشان بداد، و صلیب بر روی ایشان نقش کرد، و به بخور مقدسشان تبرک نمود. آنگاه، لوقا بن شملوط را که «شمشیر مسیح» خوانده میشد، پیش خواند و او را نیز بدان بخور تبرک داد. این لوقا بس دلیر بود، و در بلاد روم چون او مردی در بزرگی جثه و تیراندازی و نیزهگذاری نبود، لیکن منظری قبیح داشت، که عارضش چون عارض خر و صورتش چون صورت بوزینه بود.پس لوقا پای ملک را بوسید و در برابرش ایستاد، و ملک گفت: «همیخواهم که با شرکان مبارزت کنی و شر او را از ما بگردانی.» و گمان ملک آن بود که لوقا عنقریب بر شرکان دست یابد. آنگاه لوقا از نزد ملک بازگشت، بر اسب اشقر سوار شد، و با تابعان خود روی به میدان نهاد. منادی در میان لشکر ندا داد که: «ای امت محمد، جز سیف اسلام، ملک شرکان، هیچکس از میان شما بیرون نیاید!»پس ملک شرکان و برادرش ضوء المکان، لوقا را در میدان بدیدند، و این ندا بشنیدند. ضوء المکان با برادر گفت: «ترا میخواهند.» شرکان گفت: «اگر چنین باشد، بر من گواراتر است.» پس شرکان چون شیر خشمگین به مبارزت درآمد، و اسب به سوی لوقا راند. نیزه در دستش لرزان بود، و این شعر همیخواند:روزی که سمند عزم من پویه کند دشمن ز نهیب تیغ من مویه کنداینجا به پیام و نامه بر ناید کار شمشیر دو رویه کار یک رویه کندلیک لوقا معنی رجز ندانست، و از بهر تعظیم صلیب که بر رویش نقش کرده بودند، دست بر روی خویش مالید، دست خود ببوسید، و نیزه به سوی شرکان حواله کرد. شرکان حملهی او را دفع نمود، و زوبین گرفته به سوی لوقا انداخت، و آن زوبین چون شهاب ثاقب برفت، مردم فریاد برکشیدند، و از هیبت شرکان در بیم شدند. اما چون زوبین به نزد شرکان رسید، او آن را در هوا بربود، و مردم از آن جلادت در حیرت افتادند.پس شرکان زوبین را با همان دست که ربوده بود، چنان به اهتزاز آورد که نزدیک شد دونیمه شود، و آن را به هوا بینداخت بدان سان که از دیده غایب شد. سپس، با دست دیگر زوبین را گرفت و به سوی لوقا انداخت. لوقا نیز خواست که آن را چنان که شرکان بربود، برباید، لیکن شرکان، شتابان، زوبین دیگر بدو افکند، و آن زوبین در میان صلیب که بر روی لوقا نقش کرده بودند، فرو نشست، و در حال، جان به مالک دوزخ سپرد.چون کفار دیدند که لوقا بن شملوط کشته شد، رویهای خویش طپانچه زدند، و به راهبان دیرها استغاثه بردند... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Jun 1, 2025
5 min

ذاتالدواهی گفت: «ترا به کاری اشارت کنم که از علاج آن ابلیس عاجز شود.» پس پنجاه هزار مرد را بر کشتیها نشاند و فرمان داد که به جبل دخان روند و آنجا در کمین باشند، که چون لشکر اسلام با ایشان روبرو شود، اینان از دریا برآیند و پشت لشکر اسلام را بگیرند، و کفار نیز از پیش روی آنان حمله برند، تا هیچ تن از سپاه اسلام خلاصی نیابد.ملک افریدون را این تدبیر خوش آمد، و هنگامی که سپاه بغداد و خراسان با ضوءالمکان روی به جنگ نهادند، آن گروه که به دریا اندر بودند، از آب بیرون آمدند و بر اثر مسلمانان روان شدند. پس ضوءالمکان ندا داد که سپاه بازگردد و حزب شیطان را هلاک سازد. از دیگر سو، ملک شرکان با صدو بیست هزار سپاه اسلام برسید، و لشکر کفار هزار هزار و ششصد هزار بودند، پس در میدان تیغ و سنان به هم درآمدند.شرکان صفهای دشمن بدرید و سپاه کفر را پراکنده کرد، و چنان بجنگید که طفلان از هیبت پیر شدند. او حمله همیکرد، شمشیر و نیزه به کار میبرد، تکبیر میگفت، تا آنکه آن گروه را به کنار دریا بازگردانید. و از سپاه کفار، چهل و پنج هزار سوار کشته شد، و از اسلامیان سه هزار و پانصد تن جان سپردند. چون شام فرا رسید، هر دو سپاه از هم جدا شدند و به خیمهها رفتند، و ملک شرکان و ضوءالمکان را چشم نخفت، که تا بامداد دلجویی میکردند، و زخمهای مجروحان مرهم مینهادند، و مسلمانان را به بشارت نصرت شادمان میداشتند.و اما ملک افریدون و ملک حردوب و مادرش ذاتالدواهی، امرا و لشکر را جمع کردند و گفتند: «ما به مراد رسیدیم، لیک شتاب کردیم، و این شتاب ما را خوار ساخت.» پس ذاتالدواهی گفت: «اکنون هیچ چیز شما را سود ندهد مگر آنکه از مسیح و اعتقاد یاری خواهید. به جان مسیح سوگند که مسلمانان را چیره نکرد، مگر ملک شرکان.»پس ملک افریدون گفت: «چون فردا در برابر ایشان صف آراستم، دلیر معروف، لوقا بن شملوط را به مبارزت شرکان فرستم، تا او را و سایر دلیران را بکشد، و از مسلمانان کس زنده نماند. و اما کار امشب آن است که به بخور اکبر تقدیس کنیم.»امرا چون این شنیدند، زمین بوسیدند، و بخور اکبر آوردند، که فضلهی راهب کبیر بود و نصاری بدان تبرک میجستند، و آن را در مشک و عبیر میآمیختند، و به سایر بلاد میفرستادند، و به قیمت هزار درم میخریدند. و گهگاه، از آن فضله، کحل ساخته به دیده میکشیدند، و بیماران را بدان مداوا میکردند.پس چون بامداد شد و آفتاب جهان را روشن ساخت، دلیران آمادهی جنگ شدند... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
May 31, 2025
6 min

شنیدی ای ملک جوانبخت که چون ضوء المکان گفت: «چون از جهاد بازگردم، پاداشی نیکو به تونتاب دهم»، ملک شرکان بدانست که نزهتالزمان هر چه گفته راست بوده است، ولی واقعهای را که میان ایشان رخ داده بود، پوشیده داشت. پس حاجب را بفرمود تا سلام او را به نزهتالزمان رساند، و نزهتالزمان نیز برادر را سلام فرستاد.پس شرکان، نزهتالزمان را پیش خود خواند و از حال دخترش قضیفکان پرسید. شرکان او را از سلامت و عافیت دخترش آگاه کرد. سپس با ضوء المکان سخن از رحیل گفت، و ضوء المکان پاسخ داد: «ای برادر، اکنون باید ذخیره و جیره فراهم آید، تا سپاه گرد آیند و مهیای سفر شوند.» پس از چندی، سپاه از هر سو جمع آمدند؛ سردار سپاه دیلم، رستم نام داشت، و سردار سپاه ترک، بهرام بود. ضوء المکان در قلب لشکر جای گرفت، میمنه را به شرکان سپرد، و میسره را به حاجب شوهر نزهتالزمان دادند. پس از بغداد روانه شدند و یک ماه در سفر بودند تا به بلاد روم رسیدند، و مردم آن دیار از بیم گریختند و به قسطنطنیه پناه بردند.و اما ذاتالدواهی، چون حیلهها ساخته بود، کنیزان را به بغداد آورد، ملک نعمان را فریب داده بکشت، و پس از آن، کنیزان را با ملکه صفیه به شهر پسرش ملک حردوب برد و گفت: «ای فرزند، خونخواهی دخترت ابریزه را کردم و ملک نعمان را کشتم، و ملکه صفیه را نیز آوردم. اکنون بر خیز تا صفیه را به قسطنطنیه بریم و ملک افریدون را از این ماجرا آگاه کنیم، که او نیز آمادهی جنگ شود، زیرا که مسلمانان روی به قتال ما آوردهاند.»پس سپاه گرد آوردند و صفیه را برگرفته روانهی قسطنطنیه شدند. چون ملک افریدون از آمدن ملک حردوب آگاه شد، از بهر ملاقاتش بیرون آمد و از سبب سفرش پرسید. ملک حردوب او را از کردار مادرش آگاه کرد، و از وی خواست که در مقاتلهی مسلمانان یکدله باشند. پس ملک افریدون به آمدن دخترش صفیه و کشته شدن ملک نعمان شادمان شد و لشکر خواست، و سپاه نصاری از هر سوی به فرمان شتافتند. سه ماه نگذشته بود که سپاه روم به تمامی گرد آمدند، و پس از آن، لشکر فرنگ نیز از فرانسه و نمسه و دویره و جورته و بندق و سایر نواحی بنیالاصفر روان شدند، چندانکه زمین بر ایشان تنگ شد. پس ملک افریدون فرمان رحیل داد، و سپاه از قسطنطنیه برون شد و ده روز پی در پی کوچیدند، تا در وادی فراخنایی فرود آمدند و سه روز در آنجا ماندند.روز چهارم که قصد رحیل داشتند، خبر آمدن سپاه اسلام و حامیان امت خیرالأنام رسید، پس سه روز دیگر در همانجا ماندند. روز چهارم، گردی برخاست و جهان را فرا گرفت. ساعتی نگذشته بود که گرد بنشست، و از دل آن تاریکی، نوک سنان و نیزهها چونان ستارگان پدید آمدند، و تیغهای صیقلی درخشیدن گرفت، و علمهای اسلامیان نمودار شد. دلیران و شجاعان و مردان زرهپوش درآمدند، و دو لشکر برابر یکدیگر ایستادند، و همچون دو دریا به موج درآمدند.نخستین کسی که به عرصهی جنگ درآمد، وزیر دندان بود، با سی هزار سوار شامی. پس از او، سرداران ترک و دیلم، رستم و بهرام، با بیست هزار سوار، و بر اثر ایشان دلیران زرهپوش از طرف دریای مالح درآمدند. و لشکریان نصاری، عیسی و مریم و صلیب را همی خواندند، تا با وزیر دندان مقابل شدند. و این همه به تدبیر عجوز عالمسوز، ذاتالدواهی بود، زیرا که ملک افریدون پیش از آنکه بیرون شود، نزد ذاتالدواهی شد و تدبیر طلبید، و ذاتالدواهی گفت: «ای ملک، ترا به کاری اشارت کنم که از علاج آن، ابلیس عاجز شود.» Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
May 30, 2025
7 min

چون ملک ضوء المکان خراج دمشق را بر سپاه بخشید و هیچ در خزانه نگذاشت، امرا زمین بوسیدند و او را ثنا گفتند، سپس به خیمههای خویش بازگشتند. چون روز دیگر شد، ملک سپاه را به سفر فرمان داد، و سه روز در راه بودند تا در روز چهارم به بغداد درآمدند، و دیدند که شهر را آراستهاند. ملک ضوء المکان به قصر پدر رفت، بر تخت نشست، و وزیر دندان و امرا و حاجب دمشق در برابر او ایستادند.پس نگارنده را بخواند و فرمود که نامهای به ملک شرکان نویسد، و شرح ماجرا از آغاز تا انجام بیان کند، و در پایان نامه فرمود: «چون بدانچه نوشتهام آگاهی یافتی، سپاه را گرد آور، و آمادهی جنگ با کفار شو تا خون پدر را بخواهیم و ننگ از خویشتن بشوییم.» آنگاه نامه را مهر کرد و با وزیر دندان گفت: «این پیام جز تو کسی نتواند برد، لیک با مهربانی نزد برادرم شو، و بگو اگر خواهد که بر تخت پدر نشیند و من در دمشق نایب او باشم، مرا آگاه کند که از فرمانش سر نپیچم.»وزیر دندان فرمان برد و روانه شد. ملک ضوء المکان نیز فرمود که از بهر تونتاب جایگاهی نیکو مهیا کنند. پس مدتی به نخجیر رفت، و چون بازگشت، امرا از بهر او اسبان و کنیزان پیشکش آوردند. یکی از آن کنیزکان دل او ربود، و به خلوتگاه درآمد، و از او بهره گرفت، و همان شب کنیزک آبستن شد.چون روزها بگذشت، وزیر دندان از سفر بازآمد و ملک را آگاه ساخت که ملک شرکان روی به بغداد نهاده است. پس ضوء المکان با خاصان دولت به یک روز راه از بغداد برون رفت، و در آنجا خیمهها افراختند و به انتظار نشستند. چون صبح دمید، سپاه شام در افق پدیدار شد، و ملک شرکان در پیش آنان همیآمد.ضوء المکان خواست که از اسب فرود آید، لیک شرکان بازش داشت، و خود پیاده شد، و چند گام پیش آمد، تا آنکه ضوء المکان خویشتن را از اسب فرو افکند و برادر را در آغوش کشید. هر دو بگریستند و یکدیگر را تسلی دادند، آنگاه بر اسبان نشستند و تا بغداد همی آمدند. پس در قصر جای گرفتند و آن شب را به شادی به روز آوردند.بامدادان، ضوء المکان بیرون شد، و فرمود که سپاه از هر سو گرد آیند، و ندا در شهر دادند که آمادهی جنگ باشند. سپاه از هر جانب روی آورد، و هر گروهی که میآمد، ملک ایشان را به زر و سیم گرامی میداشت، و بدین سان یک ماه بگذشت تا لشکر گرد آمد.آنگاه ملک شرکان با برادر گفت: «ماجرای خویش با من بازگو.» پس ضوء المکان آنچه گذشته بود از آغاز تا انجام باز گفت، و احسانهای تونتاب را نیز یکییکی برشمرد.ملک شرکان گفت: «تا اکنون پاداش نیکیهای تونتاب را دادهای؟»ضوء المکان گفت: «چون از جهاد بازگردم، انشاءالله پاداشی نیکو بدو خواهم داد.» Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
May 29, 2025
5 min

چون عجوز خواست از دیار ملک نعمان برود، صفیه را نیز با خود ببرد تا نزد رجال الغیب برد و از خدا درخواست کند که فرزندانش را به او بازگرداند. ملک بدان رضا داد، و چون هنگام رفتن رسید، عجوز کوزهای مهر کرده نزد ملک آورد و گفت: «چون ماه نو شود، به گرمابه در شو، و چون از آن بیرون آیی، آنچه در این کوزه است بنوش و بخسب، که به مطلوب خویش برسی.»ملک شادمان شد، سه روز دیگر روزه گرفت، و چون ماه پایان یافت، به گرمابه درآمد و تن بشست. سپس به خلوت رفت، درها ببست، مهر از کوزه برداشت، نوشید و بخسبید. لیک چون شامگاه شد، از خلوت بیرون نیامد. روز دیگر نیز چنین شد، تا آنکه در را بشکافتیم و او را بیجان یافتیم، که گوشتش ریخته و استخوانهایش از هم گسسته بود. و بر سر آن کوزه ورقهای یافتیم که بدان نوشته بودند: «پاداش آنکه حیله بر دختران ملوک کند و بکارت از آنان بردارد، این است.» و دانستیم که عجوز، همان ذات الدواهی بوده، و ما را به مکر گرفتار کرده است. صفیه را نیز نزد پدرش ملک افریدون برده بود، و افریدون آهنگ جنگ با ما داشت.چون این فتنه آشکار شد، در سپاه اختلاف افتاد، برخی ضوء المکان را به سلطنت خواستند، و گروهی شرکان را. تا یک ماه در این کشاکش بودیم، آنگاه بیرون آمده راه ملک شرکان گرفتیم، و شکر خدا را که تو را یافتیم، و بدین حقیقت دست یازیدیم.چون وزیر سخن به پایان برد، ضوء المکان و نزهت الزمان بگریستند، و سپاهیان نیز نالان شدند. لیک حاجب گفت: «ای ملک، گریه سود ندارد. عزیمت محکم کن، که هر کس چون تو فرزندی بر جای نهاده، نمرده است.»پس ضوء المکان از گریستن باز ایستاد، بر تخت نشست، و فرمان داد که گنجهای پدر را باز کنند. زر و سیم به سپاهیان بخشید، امرا را خلعت داد، و وزیر را بر مقام خویش باقی گذاشت. سپس خراج دمشق را طلبید و آن نیز بر لشکریان بخش کرد. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
May 28, 2025
7 min

چون ملک نعمان روزه گرفت، عجوز به راه خویش شد. چون دههی نخستین به پایان آمد، ملک به وقت افطار کوزهای را که عجوز بدو سپرده بود برداشت و بنوشید، پس در دل خویش حالتی تازه یافت. چون دههی دوم ماه شد، عجوز بازآمد و حلوا با خود داشت که برگی سبز بر آن نهاده بود، و آن برگ به برگ درختان نمیمانست. چون نزد ملک شد، تحیت گفت و ملک به تعظیم برخاست. عجوز گفت: «ای ملک، رجال الغیب بر تو سلام فرستادهاند، زیرا که کارهای تو با ایشان در میان نهادم و ایشان فرحناک گشتند. این حلوا از حلواهای بهشت است، بدان افطار کن.»پس ملک شادمان شد و خدا را سپاس گفت و بر دست عجوز بوسه داد. چون روزهی ده روز دیگر بگذاشت، عجوز با او گفت: «ای ملک، بدان که رجال الغیب از محبتی که میان من و توست آگاه شدند و بر آن شدند که کنیزکان را نزد خود ببینند تا از انفاس ایشان برکت یابند و دعاهای مستجاب بیاموزند. شاید چون به نزد تو بازگردند، کلید گنجهای زمین را نیز بیاورند.»ملک چون این بشنید، سپاس گفت و گفت: «دل به جدایی ایشان نمینهم، ولی اطاعت تو بر من فرض است. بگوی که چه زمان آنان را خواهی برد و چه وقت باز خواهی گرداند؟»عجوز گفت: «در شب بیست و هفتم ایشان را ببرم و در آخر ماه بازآورم، که آنگاه تو نیز روزه به پایان برده باشی و ایشان در حکم تو باشند. لیک بدان که قیمت هر یک از کنیزکان افزونتر از مملکت توست.»ملک گفت: «ای خاتون پرهیزکار، نیکوکار، من نیز چنین میدانم.»پس عجوز گفت: «چون آنان را میبرم، سزاوار است که عزیزترین زنان تو نیز با ایشان همراه شوند، که هم انس گیرند و هم از رجال الغیب برکت یابند.»ملک گفت: «در نزد من کنیزی است صفیه نام، که از او دو فرزند دارم، ولی فرزندانش دو سال است که گم گشتهاند. او را با کنیزکان ببر، تا از انفاس قدسیهی رجال الغیب برکت یابد و فرزندانش را بازیابد Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
May 27, 2025
4 min

موسی پس از یاری دختران شعیب، به سراپردهی او درآمد و شعیب او را به نیکویی پذیرفت و گفت: «ای جوان، تو را به نکاح یکی از دخترانم درمیآورم، مشروط بر آنکه هشت سال مرا خدمت کنی.» موسی این سخن بشنید و بدان رضا داد.و نیز بدان که مردی از یاران خود که سالها از وی دور افتاده بود، سراغی گرفت و گفتند: «تو او را فراموش کردهای، پس خدا را نیز فراموش کردهای، که همسایه را حقی بزرگ است.» و در آن ایام، ابراهیم ادهم و شقیق بلخی به هم رسیدند. شقیق گفت: «ما چون طعام بیابیم، بخوریم، و چون نیابیم، صبر کنیم.» ابراهیم گفت: «سگان بلخ نیز چنین کنند، لیکن ما اگر چیزی یابیم، به فقیران بخشیم، و اگر گرسنه بمانیم، خدا را شکر گزاریم.»و روایت کردهاند که امام شافعی شب را به سه بخش کرد: بخشی از آن را به علم پرداخت، بخشی را به خواب، و بخشی را به عبادت. روزی، چون آیهای در باب قیامت بشنید، لرزید و به زمین افتاد. و گفتهاند که چون حاجتمندی از او پند خواست، گفت: «راستگو باش، زهد پیشه کن، و دل به دنیا مبند، که رستگاری در ... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
May 27, 2025
6 min
Load more
