Show notes
بپرسید ازیشان که ایدر شگفتچه چیزست کاندازه باید گرفتچنین داد پاسخ بدو رهنمایکه ای شاه پیروز پاکیزهرایشگفتیست ایدر که اندر جهانکسی آن ندید آشکار و نهاندرختیست ایدر دو بن گشته جفتکه چونان شگفتی نشاید نهفتیکی ماده و دیگری نر اویسخنگو بود شاخ با رنگ و بویبه شب ماده گویا و بویا شودچو روشن شود نر گویا شودسکندر بشد با سواران رومهمان نامداران آن مرز و بومبپرسید زیشان که اکنون درختسخن کی سراید به آواز سختچنین داد پاسخ بدو ترجمانکه از روز چون بگذرد نه زمانسخنگوی گردد یکی زین درختکه آواز او بشنود نیکبختشب تیرهگون ماده گویا شودبر و برگ چون مشک بویا شودبپرسید چون بگذریم از درختشگفتی چه پیش آید ای نیکبختچنین داد پاسخ کزو بگذریز رفتنت کوته شود داوریچو زو برگذشتی نماندت جایکران جهان خواندش رهنمایبیابان و تاریکی آید به پیشبه سیری نیامد کس از جان خویشنه کس دید از ما نه هرگز شنیدکه دام و دد و مرغ بر ره پریدهمی راند با رومیان نیکبختچو آمد به نزدیک گویا درختزمینش ز گرمی همی بردمیدز پوست ددان خاک پیدا ندیدز گوینده پرسید کین پوست چیستددان را برین گونه درنده کیستچنین داد پاسخ بدو نیکبختکه چندین پرستنده دارد درختچو باید پرستندگان را خورشز گوشت ددان باشدش پرورشچو خورشید بر تیغ گنبد رسیدسکندر ز بالا خروشی شنیدکه آمد ز برگ درخت بلندخروشی پر از سهم و ناسودمندبترسید و پرسید زان ترجمانکه ای مرد بیدار نیکی گمانچنین برگ گویا چه گوید همیکه دل را به خوناب شوید همیچنین داد پاسخ که ای نیکبختهمی گوید این برگ شاخ درختکه چندین سکندر چه پوید به دهرکه برداشت از نیکویهایش بهرز شاهیش چون سال شد بر دو هفتز تخت بزرگی ببایدش رفتسکندر ز دیده ببارید خوندلش گشت پر درد از رهنمونازان پس به کس نیز نگشاد لبپر از غم همی بود تا نیمشبسخنگوی شد برگ دیگر درختدگر باره پرسید زان نیکبختچه گوید همی این دگر شاخ گفتسخنگوی بگشاد راز از نهفتچنین داد پاسخ که این ماده شاخهمی گوید اندر جهان فراخاز آز فراوان نگنجی همیروان را چرا بر شکنجی همیترا آز گرد جهان گشتن استکس آزردن و پادشا کشتن استنماندت ایدر فراوان درنگمکن روز بر خویشتن تار و تنگبپرسید از ترجمان پادشاکه ای مرد روشندل و پارسایکی بازپرسش که باشم به رومچو پیش آید آن گردش روز شوممگر زنده بیند مرا مادرمیکی تا به رخ برکشد چادرمچنین گفت با شاه گویا درختکه کوتاه کن روز و بربند رختنه مادرت بیند نه خویشان به رومنه پوشیده رویان آن مرز و بومبه شهر کسان مرگت آید نه دیرشود اختر و تاج و تخت از تو سیرچو بشنید برگشت زان دو درختدلش خسته گشته به شمشیر سختچو آمد به لشکرگه خویش بازبرفتند گردان گردنفرازبه شهر اندرون هدیهها ساختندبزرگان بر پادشا تاختندیکی جوشنی بود تابان چو نیلبه بالای و پهنای یک چرم پیلدو دندان پیل و برش پنج بودکه آن را به برداشتن رنج بودزره بود و دیبای پرمایه بودز زر کرده آگنده صد خایه بودبه سنگ درم هر یکی شست منز زر و ز گوهر یکی کرگدنبپذرفت زان شهر و لشکر براندز دیده همی خون دل برفشاند



