خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد
خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد
ادب پارسی
نشست ۱۱۵ شاهنامه خوانی -پادشاهی اسکندر۷
1 hour 52 minutes Posted Feb 12, 2023 at 3:05 am.
0:00
1:52:35
Download MP3
Show notes
سوی باختر شد چو خاور بدیدز گیتی همی رای رفتن گزیدبره‌بر یکی شارستان دید پاککه نگذشت گویی بروباد و خاکچو آواز کوس آمد از پشت پیلپذیره شدندش بزرگان دو میلجهانجوی چون دید بنواختشانبه خورشید گردن برافراختشانبپرسید کایدر چه باشد شگفتکزان برتر اندازه نتوان گرفتزبان برگشادند بر شهریاربه نالیدن از گردش روزگارکه ما را یکی کار پیش است سختبگوییم با شاه پیروزبختبدین کوه سر تا به ابر اندروندل ما پر از رنج و دردست و خونز چیز که ما را بدو تاب نیستز یاجوج و ماجوج مان خواب نیستچو آیند بهری سوی شهر ماغم و رنج باشد همه بهر ماهمه رویهاشان چو روی هیونزبانها سیه دیده‌ها پر ز خونسیه روی و دندانها چون گرازکه یارد شدن نزد ایشان فرازهمه تن پر از موی و موی همچو نیلبر و سینه و گوشهاشان چو پیلبخسپند یکی گوش بستر کننددگر بر تن خویش چادر کنندز هر ماده‌ای بچه زاید هزارکم و بیش ایشان که داند شماربه گرد آمدن چون ستوران شوندتگ آرند و بر سان گوران شوندبهاران کز ابر ا ندرآید خروشهمان سبز دریا برآید به جوشچو تنین ازان موج بردارد ابرهوا برخروشد بسان هژبرفرود افگند ابر تنین چو کوهبیایند زیشان گروها گروهخورش آن بود سال تا سالشانکه آگنده گردد بر و یالشانگیاشان بود زان سپس خوردنیبیارند هر سو ز آوردنیچو سرما بود سخت لاغر شوندبه آواز بر سان کفتر شوندبهاران ببینی به کردار گرگبغرند بر سان پیل سترگاگر پادشا چاره‌ای سازدیکزین غم دل ما بپردازدیبسی آفرین یابد از هرکسیازان پس به گیتی بماند بسیبزرگی کن و رنج ما را بسازهم از پاک یزدان نه‌ای بی‌نیازسکندر بماند اندر ایشان شگفتغمی گشت و اندیشه‌ها برگرفتچنین داد پاسخ که از ماست گنجز شهر شما یارمندی و رنجبرآرم من این راه ایشان به راینبیروی نیکی دهش یک خداییکایک بگفتند کای شهریارز تو دور بادا بد روزگارز ما هرچ باید همه بنده‌ایمپرستنده باشیم تا زنده‌ایمبیاریم چندانک خواهی تو چیزکزین بیش کاری نداریم نیزسکندر بیامد نگه کرد کوهبیاورد زان فیلسوفان گروهبفرمود کاهنگران آوریدمس و روی و پتک گران آوریدکج و سنگ و هیزم فزون از شماربیارید چندانک آید به کاربی‌اندازه بردند چیزی که خواستچو شد ساخته کار و اندیشه راستز دیوارگر هم ز آهنگرانهرانکس که استاد بود اندرانز گیتی به پیش سکندر شدندبدان کار بایسته یاور شدندز هر کشوری دانشی شد گروهدو دیوار کرد از دو پهلوی کوهز بن تا سر تیغ بالای اویچو صد شاه‌رش کرده پهنای اویازو یک رش انگشت و آهن یکیپراگنده مس در میان اندکیهمی ریخت گوگردش اندر میانچنین باشد افسون دانا کیانهمی ریخت هر گوهری یک ردهچو از خاک تا تیغ شد آژدهبسی نفت و روغن برآمیختندهمی بر سر گوهران ریختندبه خروار انگشت بر سر زدندبفرمود تا آتش اندر زدنددم آورد و آهنگران صدهزاربه فرمان پیروزگر شهریارخروش دمنده برآمد ز کوهستاره شد از تف آتش ستوهچنین روزگاری برآمد براندم آتش و رنج آهنگرانگهرها یک اندر دگر ساختندوزان آتش تیز بگداختندز یاجوج و ماجوج گیتی برستزمین گشت جای خرام و نشستبرش پانصد بود بالای اویچو سیصد بدی نیز پهنای اویازان نامور سد اسکندریجهانی برست از بد داوریبرو مهتران خواندند آفرینکه بی‌تو مبادا زمان و زمینز چیزی که بود اندران جایگاهفراوان ببردند نزدیک شاهنپذرفت ازیشان و خود برگرفتجهان مانده زان کار اندر شگفت