خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد
خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد
ادب پارسی
نشست ۱۱۲شاهنامه خوانی پادشاهی اسکندر۴
1 hour 21 minutes Posted Feb 1, 2023 at 9:29 pm.
0:00
1:21:53
Download MP3
Show notes
چو اسکندر آمد به نزدیک فوربدید آن سپه این سپه را ز دورخروش آمد و گرد رزم او دو رویبرفتند گردان پرخاشجویبه اسپ و به نفط آتش اندر زدندهمه لشکر فور برهم زدنداز آتش برافروخت نفط سیاهبجنبید ازان کاهنین بد سپاهچو پیلان بدیدند ز آتش گریزبرفتند با لشکر از جای تیزز لشکر برآمد سراسر خروشبه زخم آوریدند پیلان به جوشچو خرطومهاشان بر آتش گرفتبماندند زان پیلبانان شگفتهمه لشکر هند گشتند بازهمان ژنده پیلان گردن فرازسکندر پس لشکر بدگمانهمی تاخت بر سان باددمانچنین تا هوا نیلگون شد به رنگسپه را نماند آن زمان جای جنگجهانجوی با رومیان همگروهفرود آمد اندر میان دو کوهطلایه فرستاد هر سو به راههمی داشت لشکر ز دشمن نگاهچو پیدا شد آن شوشهٔ تاج شیدجهان شد بسان بلور سپیدبرآمد خروش از بر گاودمدم نای سرغین و رویینه خمسپه با سپه جنگ برساختندسنانها به ابر اندر افراختندسکندر بیامد میان دو صفیکی تیغ رومی گرفته به کفسواری فرستاد نزدیک فورکه او را بخواند بگوید ز دورکه آمد سکندر به پیش سپاهبه دیدار جوید همی با تو راهسخن گوید و گفت تو بشنوداگر دادگویی بدان بگرودچو بشنید زو فور هندی برفتبه پیش سپاه آمد از قلب تفتسکندر بدو گفت کای نامداردو لشکر شکسته شد از کارزارهمی دام و دد مغز مردم خوردهمی نعل اسپ استخوان بسپرددو مردیم هر دو دلیر و جوانسخن گوی و با مغز دو پهلواندلیران لشکر همه کشته‌اندوگر زنده از رزم برگشته‌اندچرا بهر لشکر همه کشتن استوگر زنده از رزم برگشتن استمیان را ببندیم و جنگ آوریمچو باید که کشور به چنگ آوریمز ما هرک او گشت پیروز بختبدو ماند این لشکر و تاج و تختز رومی سخنها چو بشنید فورخریدار شد رزم او را به سورتن خویش را دید با زور شیریکی باره چون اژدهای دلیرسکندر سواری بسان قلمسلیحی سبک بادپایی دژمبدوگفت کاینست آیین و راهبگردیم یک با دگر بی‌سپاهدو خنجر گرفتند هر دو به کفبگشتند چندان میان دو صفسکندر چو دید آن تن پیل مستیکی کوه زیر اژدهایی به دستبه آورد ازو ماند اندر شگفتغمی شد دل از جان خود برگرفتهمی گشت با او به آوردگاهخروشی برآمد ز پشت سپاهدل فور پر درد شد زان خروشبران سو کشیدش دل و چشم و گوشسکندر چو باد اندر آمد ز گردبزد تیغ تیزی بران شیر مردببرید پی بر بر و گردنشز بالا به خاک اندر آمد تنشسر لشکر روم شد به آسمانبرفتند گردان لشکر دمانیکی کوس بودش ز چرم هژبرکه آواز او برگذشتی ز ابربرآمد دم بوق و آواس کوسزمین آهنین شد هوا آبنوسبران هم نشان هندوان رزمجویبه تنگی به روی اندر آورده رویخروش آمد از روم کای دوستانسر مایهٔ مرز هندوستانسر فور هندی به خاک اندرستتن پیلوارش به چاک اندرستشما را کنون از پی کیست جنگچنین زخم شمشیر و چندین درنگسکندر شما را چنان شد که فورازو جست باید همی رزم و سوربرفتند گردان هندوستانبه آواز گشتند همداستانتن فور دیدند پر خون و خاکبر و تنش کرده به شمشیر چاکخروشی برآمد ز لشکر به زارفرو ریختند آلت کارزارپر از درد نزدیک قیصر شدندپر از ناله و خاک بر سر شدندسکندر سلیح گوان بازدادبه خوبی ز هرگونه آواز دادچنین گفت کز هند مردی به مردشما را به غم دل نباید سپردنوزاش کنون من به افزون کنمبکوشم که غم نیز بیرون کنمببخشم شما را همه گنج اویحرامست بر لشکرم رنج اویهمه هندوان را توانگر کنمبکوشم که با تخت و افسر کنموزان جایگه شد بر تخت فوربران جشن ماتم برین جشن سورچنین است رسم سرای سپنجبخواهد که مانی بدو در به رنجبخور هرچ داری منه بازپستو رنجی چرا ماند باید به کسهمی بود بر تخت قیصر دو ماهببخشید گنجش همه بر سپاهیکی با گهر بود نامش سورگز هندوستان پهلوانی سترگسر تخت شاهی بدو داد و گفتکه دینار هرگز مکن در نهفتببخش و بخور هرچ آید فرازبدین تاج و تخت سپنجی منازکه گاهی سکندر بود گاه فورگهی درد و خشمست و گه کام و سوردرم داد و دینار لشکرش رابیاراست گردان کشورش را