Show notes
بیامد ز کاخ همایون همایخود و مرزبانان پاکیزهرایبدان تا سپه پیش او بگذرندتن و نام و دیوانها بشمرندهمی بود چندی بران پهن دشتچو لشکر فراوان برو برگذشتچو داراب را دید با فر و برزبه گردن برآورده پولاد گرزتو گفتی همه دشت پهنای اوستزمین زیر پوینده بالای اوستچو دید آن بر و چهرهٔ دلپذیرز پستان مادر بپالود شیربپرسید و گفت این سوار از کجاستبدین شاخ و این برز و بالای راستنماید که این نامداری بودخردمند و جنگی سواری بوددلیر و سرافراز و کنداور استولیکن سلیحش نه اندرخور استچو داراب را فرمند آمدشسپه را سراسر پسند آمدشز اختر یکی روزگاری گزیدز بهر سپهبد چنان چون سزیدچو جنگآوران را یکی گشت رایببردند لشکر ز پیش همایفرستاد بیدار کارآگهانبدان تا نماند سخن در نهانز نیک و بد لشکر آگاه بودز بدها گمانیش کوتاه بودهمی رفت منزل به منزل سپاهزمین پر سپاه آسمان پر ز ماه



