Show notes
از آن درد بگریست افراسیابهمی کند موی و همی ریخت آبهمی گفت زار این جهانبین منسوار سرافراز رویین منجهانجوی لهاک و فرشیدوردسواران و گردان روز نبرداز این جنگ پور و برادر نماندبزرگان و سالار و لشکر نماندبنالید و بر زد یکی باد سردپس آنگه یکی سخت سوگند خوردبه یزدان که بیزارم از تخت و گاهاگر نیز بیند سر من کلاهقبا جوشن و اسب تخت منستکله خود و نیزه درخت منستاز این پس نخواهم چمید و چریدو گر خویشتن تاج را پروریدمگر کین آن نامداران خویشجهانجوی و خنجرگزاران خویشبخواهم ز کیخسرو شومزادکه تخم سیاوش به گیتی مبادخروشان همی بود ز این گفت و گویز کیخسرو آگاهی آمد بر اویکه لشکر به نزدیک جیحون رسیدهمه روی کشور سپه گستریدبدان درد و زاری سپه را بخواندز پیران فراوان سخنها براندز خون برادرش فرشیدوردز رویین و لهاک شیر نبردکنون گاه کینست و آویختنابا گیو گودرز خون ریختنهمم رنج و مهرست و هم درد و کیناز ایران و از شاه ایران زمینبزرگان ترکان افراسیابز گفتن بکردند مژگان پر آبکه ما سر به سر مر تو را بندهایمبه فرمان و رایت سرافگندهایمچو رویین و پیران ز مادر نزادچو فرشیدورد گرامی نژادز خون گر در و کوه و دریا شوددرازای ما همچو پهنا شودیکی برنگردیم ز این رزمگاهاگر یار باشد خداوند ماهدل شاه ترکان از آن تازه گشتاز آن کار بر دیگر اندازه گشتدر گنج بگشاد و روزی بداددلش پر ز کین و سرش پر ز بادگله هرچ بودش به دشت و به کوهببخشید بر لشکرش همگروهز گردان شمشیرزن سی هزارگزین کرد شاه از در کارزارسوی بلخ بامی فرستادشانبسی پند و اندرزها دادشانکه گستهم نوذر بد آنجا به پایسواران روشن دل و رهنمایگزین کرد دیگر سپه سی هزارسواران گرد از در کارزاربه جیحون فرستاد تا بگذرندبه کشتی رخ آب را بسپرندبدان تا شب تیره بی ساختنز ایران نیاید یکی تاختنفرستاد بر هر سوی لشکریبسی چارهها ساخت از هر دریچنین بود فرمان یزدان پاککه بیدادگر شاه گردد هلاکشب تیره بنشست با بخردانجهاندیده و رای زن موبدانز هرگونه با او سخن ساختندجهان را چپ و راست انداختندبر آن برنهادند یکسر که شاهز جیحون بر آن سو گذارد سپاهقراخان که او بود مهتر پسربفرمود تا رفت پیش پدرپدر بود گفتی به مردی به جایبه بالا و دیدار و فرهنگ و رایز چندان سپه نیمه او را سپردجهاندیده و نامداران گردبفرمودتا در بخارا بودبه پشت پدر کوه خارا بوددمادم فرستد سلیح و سپاهخورش را شتر نگسلاند ز راهسپه را ز بیکند بیرون کشیددمان تا لب رود جیحون کشیدسپه بود سرتاسر رودباربیاورد کشتی و زورق هزاربه یک هفته بر آب کشتی گذشتسپه بود یکسر همه کوه و دشتبه خرطوم پیلان و شیران به دمگذرهای جیحون پر از باد و دمز کشتی همه آب شد ناپدیدبیابان آموی لشکر کشیدبیامد پس لشکر افراسیاببر اندیشهٔ رزم بگذاشت آبپراگند هر سو هیونی دوانیکی مرد هشیار روشن روانببینید گفت از چپ و دست راستکه بالا و پهنای لشکر کجاستچو بازآمد از هر سوی رزمسازچنین گفت با شاه گردن فرازکه چندین سپه را بر این دشت جنگعلف باید و ساز و جای درنگز یک سو به دریای گیلان رهستچراگاه اسبان و جای نشستبدین روی جیحون و آب روانخورش آورد مرد روشن روانمیان اندرون ریگ و دشت فراخسراپرده و خیمه بر سوی کاخدلش تازهتر گشت زان آگهیبیامد به درگاه شاهنشهیسپهدار خود دیده بد روزگارنرفتی به گفتار آموزگاربیاراست قلب و جناح سپاهطلایه که دارد ز دشمن نگاههمان ساقه و جایگاه بنههمان میسره راست با میمنهبیاراست لشکرگهی شاهواربه قلب اندرون تیغ زن سی هزارنگه کرد بر قلبگه جای خویشسپهبد بد و لشکرآرای خویشبفرمود تا پیش او شد پشنگکه او داشتی چنگ و زور نهنگبه لشکر چون او نامداری نبودبه هر کار چون او سواری نبودبرانگیختی اسب و دم پلنگگرفتی بکندی ز نیروی جنگهمان نیزهٔ آهنین داشتیبه آورد بر کوه بگذاشتیپشنگست نامش پدر شیده خواندکه شیده به خورشید تابنده ماندز گردان گردنکشان صد هزاربدو داد شاه از در کارزارهمان میسره جهن را داد و گفتکه نیک اخترت باد هر جای جفتکه باشد نگهبان پشت پشنگنپیچد سر ار بارد از ابر سنگسپاهی به جنگ کهیلا سپردیکی تیزتر بود ایلای گردنبیره جهاندار فراسیابکه از پشت شیران ربودی کبابدو جنگی ز توران سواران بدندبه دل یک به یک کوه ساران بدندسوی میمنه لشکری برگزیدکه خورسید گشت از جهان ناپدیدقراخان سالار چارم پسرکمر بست و آمد به پیش پدربدو داد ترک چگل سی هزارسواران و شایستهٔ کارزارطرازی و غزی و خلخ سوارهمان سی هزار آزموده سوارکه سالارشان بود پنجم پسریکی نامور گرد پرخاشخرورا خواندندی گو گردگیرکه بر کوه بگذاشتی تیغ و تیردمور و جرنجاش با او برفتبه یاری جهن سرافراز تفتز گردان و جنگ آوران سی هزاربرفتند با خنجر کارزارجهاندیده نستوه سالارشانپشنگ دلاور نگهدارشانهمان سی هزار از یلان ترکمانبرفتند با گرز و تیر و کمانسپهبد چو اغریرث جنگجویکه با خون یکی داشتی آب جویوز آن نامور تیغ زن سی هزارگزین کرد شاه از در کارزارسپهبد چو گرسیوز پیلتنجهانجوی و سالار آن انجمنبدو داد پیلان و سالارگاهسر نامداران و پشت سپاهاز آن پس گزید از یلان ده هزارکه سیری نداند کس از کارزاربفرمود تا در میان دو صفبه آوردگه بر لب آورده کفپراگنده بر لشکر اسب افگننددل و پشت ایرانیان بشکنندسوی باختر بود پشت سپاهشب آمد به پیلان ببستند راهچنین گفت سالار گیتی فروزکه دارد سپه چشم بر نیمروز



