Show notes
نگونش بچاه اندر انداختندسر چاه را بند بر ساختندوز آنجا بایوان آن دخترشبیاورد گرسیوز آن لشکرشهمه گنج و گوهر بتاراج دادازین بدره بستد بدان تاج دادمنیژه برهنه بیک چادرابرهنه دو پای و گشاده سراکشیدش دوان تا بدان چاهساردو دیده پر از خون و رخ جویباربدو گفت اینک ترا خان و مانزواری برین بسته تا جاودانغریوان همی گشت بر گرد دشتچو یک روز و یک شب برو بر گذشتخروشان بیامد بنزدیک چاهیکی دست را اندرو کرد راهچو از کوه خورشید سر برزدیمنیژه ز هر در همی نان چدیهمی گرد کردی بروز درازبسوراخ چاه آوریدی فرازببیژن سپردی و بگریستیبران شوربختی همی زیستی



