بخشی از روشنفکرها هم هستند که نه تنها مردم بلکه خدا را هم بنده نیستند و کاملا خودشان را مستغنی میبینند، مثل بخشی از روحانیت. یک مکانیکی هست که هیچ چیز به شاگردش منتقل نمیکند و شاگرد هم حرف بزند قلم و چکش برایش ول میدهد، یکی هم هست که ضمن کار میرود آموزش نرمافزار هم میبیند و مثلا میتواند اسکانیاهای جدید را هم که ساختش کامپیوتری است، تعمیر کند. این در همه جا و در هر صنف و قشر و طبقهای هست. بخشی آموزشی هستند و هم میتوانند آموزش دهند و هم میتوانند آموزش بگیرند. روحانیت را هم باید اینطور دید...اگر روحانیت را هم بخواهیم صرفا یک باکس تلقی کنیم که در این باکس هیچ عنصر حیاتی و بالنده وجود ندارد، در تحلیل استراتژیک، آدم یک مقدار به خطا میرود. فرض کنید عناصری از اینها بیرون آمدهاند که جهان را درک میکنند، رابطهی برابر را قبول میکنند، دارند روشمند میشوند و... . چنین موجی در طلبههای جوان هست اما چون ما با آنها خیلی ارتباط نداریم و یک دافعه غلیظ ضد روحانیت در آحاد جامعه بهخصوص روشنفکران وجود دارد، این رگهها دیده نمیشود. در حالیکه همچنان که اقشار دیگر را آنالیز میکنیم، باید آنها را هم آنالیز کنیم. من اینقدر میفهمم.



