Show notes
زنمریران, قهرمانان بینام و بیادعا، رادفرزندان مادرمون ایران ، !
هر کدوم از ما آدمها، لحظه های ناخوشایندی رو تو زندگیمون تجربه می کنیم.روزهایی که اصلن حال خوشی نداریم، شب هایی که بی دلیل بغض گلومونو فشار میده. شما کوشیدید تا به ما هم بیاموزید تن به مصیبت دادن و رضایت به رضای خدا رو، تا بوده همین بوده و پیشونی نوشتو و تن و دل سپردن به قضا و قدر و حکمت والا رو، پذیرش سهم الازثمون، قسمت رو. ما حالمون بد بود و شما، هی خیال کردید که ما همون شماییم! که عادت میکنیم به ذلت و سر خم میکنیم پیش توهمات اذهان بیمار تاریخ زده! که چرخ میگرده و ما پا توی کفش باباها، دربدر رد پایی، عطر بالی! یا حتی خیالی خوش! می شیم پسر بابا و رام برهی دام شما! هیشکی نفهمید که اینبار، تا بوده همین نبوده! که نسل ما، نسل راضی به رضا و دست در هوای چلهنشین نبوده! تعجب نکنید، ما پرسیدیم! فکر کردیم! به کوری چشم هرچی بزدل ظلمت نشینه، نور خدامون تابید به چشمهای منتظر ندامون! ما دیدیم زیر هر کاسه شکستهای صد کرور اندر کرور، قد تاریخ، کج و کول، چپ و چول، نیم کاسههای پر از رد زبونه! آره، نور خدا تابید و ما دیدیم و همین! ما دیگه نمی شد زنده و بدبخت باشیم، نمی تونستیم دیگه بچهی خوب! یه توسری خورده ی سرسخت باشیم! ما قرار شد یا بمیریم یا که یه زندهی خوشبخت باشیم.

