چهل مایل جنوب لندن، ابراهیم گلستان نود و چهار ساله در عمارتی زندگی میکند که از بیرون بیشتر شبیه قصری است متعلق به قصهی پریان، بنایی که انگار در فیلم هریپاتر دیده باشید. ساختمان را ادوارد میدلتون باری – معمار انگلیسی – در سال ۱۸۷۱ در این دهکده دنج ساسکس غربی بنا کرده. راه بیست دقیقهای ایستگاه قطار تا منزل گلستان را تنها میشود با تاکسی رفت. در میانه راه، جنگلی است زیبا، اسبانی خیره در هوای نمناک، غازهایی که با ورود ماشین غافلگیرانه در مسیر راه به پرواز در میآیند و گوزنهایی پنهان لابهلای درختان لخت. ناباورانه از خودم میپرسم: «کجا میروی؟ خانه گلستان؟». عمارت پلاک ندارد. راننده تاکسی میگوید: «هر که هست خوب جایی را انتخاب کرده برای پنهان شدن.» قرار میگذارم دو ساعت بعد بیاید دنبالم، وگرنه میمانم وسط جنگل. داخل منزل، مینشینیم جلوی شومینه، زیر تابلوهایی اصل از معروفترین نقاشان یک قرن گذشته کشورم. بهمن محصص جایگاه ویژهای دارد. انگار سفر کرده باشم به عقب، انگار رویای سفر به گذشته واقعیت داشته باشد. از گلستان میپرسم از فروغ عکس منتشر نشده داری؟ میگوید: در این خانه اصلا عکس میبینی؟ میروم اتاقهای دیگر، اتاق کارش. عکسی نیست. هیچ جا. از هیچ کس. در راه بازگشت آقای راننده میپرسد مطلب کی در میآید؟ میگویم دوشنبه. قول میدهد روزنامه بخرد.


