Show notes
محمد امین، شعله جانش از این وهمِ یکی گوشه پردرد شهر برافروخته و نفسش را خاکستر کرده بود و نفَسش را پر از فریاد، پس بار دیگر گفت: شما چرا نمیشنوید چرا نمیبینید طفلک تنزخمی و نحیف است، دمش بیمحبتِ مادری شاید به آنی دیگر بازدم نگیرد.
محمد امین، شعله جانش از این وهمِ یکی گوشه پردرد شهر برافروخته و نفسش را خاکستر کرده بود و نفَسش را پر از فریاد، پس بار دیگر گفت: شما چرا نمیشنوید چرا نمیبینید طفلک تنزخمی و نحیف است، دمش بیمحبتِ مادری شاید به آنی دیگر بازدم نگیرد.