داستان‌های مثنوی
داستان‌های مثنوی
فخری قمیشی
#60 - داستان زیرکی لقمان با خواجه اش
29 minutes Posted Feb 2, 2022 at 7:00 am.
0:00
29:28
Download MP3
Show notes
نی که لقمان را که بندهٔ پاک بود
*
روز و شب در بندگی چالاک بود
|
خواجه‌اش می‌داشتی در کار پیش
*
بهترش دیدی ز فرزندان خویش
|
زانک لقمان گرچه بنده‌زاد بود
*
خواجه بود و از هوا آزاد بود
|
گفت شاهی شیخ را اندر سخن
*
چیزی از بخشش ز من درخواست کن
|
گفت ای شه شرم ناید مر ترا
*
که چنین گویی مرا زین برتر آ
|
من دو بنده دارم و ایشان حقیر
*
وآن دو بر تو حاکمانند و امیر
|
گفت شه آن دو چه‌اند این زلتست
*
گفت آن یک خشم و دیگر شهوتست
|
شاه آن دان کو ز شاهی فارغست
*
بی مه و خورشید نورش بازغست
|
مخزن آن دارد که مخزن ذات اوست
*
هستی او دارد که با هستی عدوست
|
خواجهٔ لقمان بظاهر خواجه‌وش
*
در حقیقت بنده لقمان خواجه‌اش
|
در جهان بازگونه زین بسیست
*
در نظرشان گوهری کم از خسیست
|
مر بیابان را مفازه نام شد
*
نام و رنگی عقلشان را دام شد
|
یک گره را خود معرف جامه است
*
در قبا گویند کو از عامه است
|
یک گره را ظاهر سالوس زهد
*
نور باید تا بود جاسوس زهد
|
نور باید پاک از تقلید و غول
*
تا شناسد مرد را بی فعل و قول
|
در رود در قلب او از راه عقل
*
نقد او بیند نباشد بند نقل
|
بندگان خاص علام الغیوب
*
در جهان جان جواسیس القلوب