داستان‌های مثنوی
داستان‌های مثنوی
فخری قمیشی
#55 - داستان بازِ پادشاه در خانه کمپیر زن
29 minutes Posted Oct 8, 2021 at 7:00 am.
0:00
29:49
Download MP3
Show notes
دین نه آن بازیست کو از شه گریخت
سوی آن کمپیر کو می آرد بیخت
|
تا که تتماجی پزد اولاد را
دید آن باز خوش خوش‌زاد را
|
پایکش بست و پرش کوتاه کرد
ناخنش ببرید و قوتش کاه کرد
|
گفت نااهلان نکردندت بساز
پر فزود از حد و ناخن شد دراز
|
دست هر نااهل بیمارت کند
سوی مادر آ که تیمارت کند
|
مهر جاهل را چنین دان ای رفیق
کژ رود جاهل همیشه در طریق
|
روز شه در جست و جو بیگاه شد
سوی آن کمپیر و آن خرگاه شد
|
دید ناگه باز را در دود و گرد
شه برو بگریست زار و نوحه کرد
|
گفت هرچند این جزای کار تست
که نباشی در وفای ما درست
|
چون کنی از خلد زی دوزخ فرار
غافل از لا یستوی اصحاب نار
|
این سزای آنک از شاه خبیر
خیره بگریزد بخانهٔ گنده‌پیر
|
باز می‌مالید پر بر دست شاه
بی زبان می‌گفت من کردم گناه
|
پس کجا زارد کجا نالد لئیم
گر تو نپذیری به جز نیک ای کریم
|
لطف شه جان را جنایت‌جو کند
زانک شه هر زشت را نیکو کند
|
رو مکن زشتی که نیکیهای ما
زشت آمد پیش آن زیبای ما
|
خدمت خود را سزا پنداشتی
تو لوای جرم از آن افراشتی
|
چون ترا ذکر و دعا دستور شد
زان دعا کردن دلت مغرور شد
|
هم‌سخن دیدی تو خود را با خدا
ای بسا کو زین گمان افتد جدا
|
گرچه با تو شه نشیند بر زمین
خویشتن بشناس و نیکوتر نشین
|
باز گفت ای شه پشیمان می‌شوم
توبه کردم نو مسلمان می‌شوم