Show notes
چنان بد که روزی به نخچیر شیرهمی رفت با چند گرد دلیربشد پیر مردی عصایی به دستبدو گفت کای شاه یزدانپرستبه راهام مردیست پرسیم و زرجهودی فریبنده و بدگهربه آزادگی لنبک آبکشبه آرایش خوان و گفتار خوشبپرسید زان کهتران کاین کیندبه گفتار این پیر سر بر چیندچنین گفت با او یکی نامدارکه ای با گهر نامور شهریارسقاایست این لنبک آبکشجوانمرد و با خوان و گفتار خوشبه یک نیم روز آب دارد نگاهدگر نیمه مهمان بجوید ز راهنماند به فردا از امروز چیزنخواهد که در خانه باشد به نیزبه راهام بیبر جهودیست زفتکجا زفتی او نشاید نهفتدرم دارد و گنج و دینار نیزهمان فرش دیبا و هرگونه چیزمنادیگری را بفرمود شاهکه شو بانگ زن پیش بازارگاهکه هرکس که از لنبک آبکشخرد آب خوردن نباشدش خوشهمی بود تا زرد گشت آفتابنشست از بر باره بیزور و تابسوی خانهٔ لنبک آمد چو بادبزد حلقه بر درش و آواز دادکه من سرکشیام ز ایران سپاهچو شب تیره شد بازماندم ز شاهدرین خانه امشب درنگم دهیهمه مردمی باشد و فرهیببد شاد لنبک ز آواز اویوزان خوب گفتار دمساز اویبدو گفت زود اندر آی ای سوارکه خشنود باد ز تو شهریاراگر با تو ده تن بدی به بدیهمه یک به یک بر سرم مه بدیفرود آمد از باره بهرامشاههمی داشت آن باره لنبک نگاهبمالید شادان به چیزی تنشیکی رشته بنهاد بر گردنشچو بنشست بهرام لنبک دویدیکی شهره شطرنج پیش آوریدیکی کاسه آورد پر خوردنیبیاورد هرگونه آوردنیبه بهرام گفت ای گرانمایه مردبنه مهره بازی از بهر خوردبدید آنک کلنبک بدو داد شاهبخندید و بنهاد بر پیش گاهچو نان خورده شد میزبان در زمانبیاورد جامی ز می شادمانهمی خورد بهرام تا گشت مستبه خوردنش آنگه بیازید دستشگفت آمد او را ازان جشن اویوزان خوب گفتار وزان تازه رویبخفت آن شب و بامداد پگاهاز آواز او چشم بگشاد شاهچنین گفت لنبک به بهرام گورکه شب بی نوا بد همانا ستوریک امروز مهمان من باش وبسوگر یار خواهی بخوانیم کسبیاریم چیزی که باید به جاییک امروز با ما به شادی بپایچنین گفت با آبکش شهریارکه امروز چندان نداریم کارکه ناچار ز ایدر بباید شدنهم اینجا به نزد تو خواهم بدنبسی آفرین کرد لنبک برویز گفتار او تازهتر کرد رویبشد لنبک و آب چندی کشیدخریدار آبش نیامد پدیدغمی گشت و پیراهنش درکشیدیکی آبکش را به بر برکشیدبها بستد و گوشت بخرید زودبیامد سوی خانه چون باد و دودبپخت و بخوردند و می خواستندیکی مجلس دیگر آراستندبیود آن شب تیره با می به دستهمان لنبک آبکش میپرستچو شب روز شد تیز لنبک برفتبیامد به نزدیک بهرام تفتبدو گفت روز سیم شادباشز رنج و غم و کوشش آزاد باشبزن دست با من یک امروز نیزچنان دان که بخشیدهای زر و چیزبدو گفت بهرام کین خود مبادکه روز سه دیگر نباشیم شادبرو آبکش آفرین خواند و گفتکه بیداردل باش و با بخت جفتبه بازار شد مشک و آلت ببردگروگان به پرمایه مردی سپردخرید آنچ بایست و آمد دوانبه نزدیک بهرام شد شادمانبدو گفت یاری ده اندر خورشکه مرد از خورشها کند پرورشازو بستد آن گوشت بهرام زودبرید و بر آتش خورشها فزودچو نان خورده شد میگرفتند و جامنخست از شهنشاه بردند نامچو می خورده شد خواب را جای کردبه بالین او شمع بر پای کردبه روز چهارم چو بفروخت هورشد از خواب بیدار بهرام گوربشد میزبان گفت کای نامدارببودی درین خانهٔ تنگ و تاربدین خانه اندر تنآسان نهایگر از شاه ایران هراسان نهایدو هفته بدین خانهٔ بینوابباشی گر آید دلت را هوابرو آفرین کرد بهرامشاهکه شادان و خرم بدی سال و ماهسه روز اندرین خانه بودیم شادکه شاهان گیتی گرفتیم یادبه جایی بگویم سخنهای توکه روشن شود زو دل و رای توکه این میزبانی ترا بر دهدچو افزون دهی تخت و افسر دهدبیامد چو گرد اسپ را زین نهادبه نخچیرگه رفت زان خانه شادهمی کرد نخچیر تا شب ز کوهبرآمد سبک بازگشت از گروه



