خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد
خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد
ادب پارسی
نشست ۱۲۱ شاهنامه خوانی - اردشیر۲
1 hour 53 minutes Posted Mar 4, 2023 at 5:52 am.
0:00
1:53:18
Download MP3
Show notes
کنون از خردمندی اردشیرسخن بشنو و یک به یک یادگیربکوشید و آیین نیکو نهادبگسترد بر هر سوی مهر و دادبه درگاه چون خواست لشکر فزونفرستاد بر هر سوی رهنمونکه تا هرکسی را که دارد پسرنماند که بالا کند بی‌هنرسواری بیاموزد و رسم جنگبه گرز و کمان و به تیر خدنگچو کودک ز کوشش به مردی شدیبهر بخششی در بی آهو بدیز کشور به درگاه شاه آمدندبدان نامور بارگاه آمدندنوشتی عرض نام دیوان اویبیاراستی کاخ و ایوان اویچو جنگ آمدی نورسیده جوانبرفتی ز درگاه با پهلوانیکی موبدان را ز کارآگهانکه بودی خریدار کار جهانابر هر هزاری یکی کارجویبرفتی نگه داشتی کار اویهرانکس که در جنگ سست آمدیبه آورد ناتن‌درست آمدیشهنشاه را نامه کردی برانهم از بی‌هنر هم ز جنگ‌آورانجهاندار چون نامه برخواندیفرستاده را پیش بنشاندیهنرمند را خلعت آراستیز گنج آنچ پرمایه‌تر خواستیچو کردی نگاه اندران بی‌هنرنبستی میان جنگ را بیشترچنین تا سپاهش بدانجا رسیدکه پهنای ایشان ستاره ندیدازیشان کسی را که بد رای‌زنبرافراختندی سرش ز انجمنکه هرکس که خشنودی شاه جستزمین را به خوان دلیران بشستبیابد ز من خلعت شهریاربود در جهان نام او یادگاربه لشکر بیاراست گیتی همهشبان گشت و پرخاش‌جویان رمهبه دیوانش کارآگهان داشتیبه بی‌دانشی کار نگذاشتیبلاغت نگه داشتندی و خطکسی کو بدی چیره بر یک نقطچو برداشتی آن سخن رهنمونشهنشاه کردیش روزی فزونکسی را که کمتر بدی خط و ویرنرفتی به دیوان شاه اردشیرسوی کارداران شدندی به کارقلم‌زن بماندی بر شهریارشناسنده بد شهریار اردشیرچو دیدی به درگاه مرد دبیرنویسنده گفتی که گنج آگنیدهم از رای او رنج بپراگنیدبدو باشد آباد شهر و سپاههمان زیردستان فریادخواهدبیران چو پیوند جان منندهمه پادشا بر نهان منندچو رفتی سوی کشور کارداربدو شاه گفتی درم خوار دارنباید که مردم فروشی به گنجکه برکس نماند سرای سپنجهمه راستی جوی و فرزانگیز تو دور باد آز و دیوانگیز پیوند و خویشان مبر هیچ‌کسسپاه آنچ من یار دادمت بسدرم بخش هر ماه درویش رامده چیز مرد بداندیش رااگر کشور آباد داری به دادبمانی تو آباد وز داد شادو گر هیچ درویش خسپد به بیمهمی جان فروشی به زر و به سیمهرانکس که رفتی به درگاه شاهبه شایسته کاری و گر دادخواهبدندی به سر استواران اویبپرسیدن از کارداران اویکه دادست ازیشان و بگرفت چیزوزیشان که خسپد به تیمار نیزدگر آنک در شهر دانا که‌اندگر از نیستی ناتوانا که‌انددگر کیست آنک از در پادشاستجهاندیده پیرست و گر پارساستشهنشاه گوید که از رنج منمبادا کسی شاد بی‌گنج منمگر مرد با دانش و یادگیرچه نیکوتر از مرد دانا و پیرجهاندیدگان را همه خواستارجوان و پسندیده و بردبارجوانان دانا و دانش‌پذیرسزد گر نشینند بر جای پیرچو لشکرش رفتی به جایی به جنگخرد یار کردی و رای و درنگفرستاده‌ای برگزیدی دبیرخردمند و با دانش و یادگیرپیامی به دادی به آیین و چرببدان تا نباشد به بیداد حربفرستاده رفتی بر دشمنشکه بشناختی راز پیراهنششنیدی سخن گر خرد داشتیغم و رنج بد را به بد داشتیبدان یافت او خلعت شهریارهمان عهد و منشور با گوشواروگر تاب بودی به سرش اندرونبه دل کین و اندر جگر جوش خونسپه را بدادی سراسر درمبدان تا نباشند یک تن دژمیکی پهلوان خواستی نامجویخردمند و بیدار و آرامجویدبیری به آیین و با دستگاهکه دارد ز بیداد لشکر نگاهوزان پس یکی مرد بر پشت پیلنشستی که رفتی خروشش دو میلزدی بانگ کای نامداران جنگهرانکس که دارد دل و نام و ننگنباید که بر هیچ درویش رنجرسد گر بر آنکس بود نام و گنجبه هر منزلی در خورید و دهیدبران زیردستان سپاسی نهیدبه چیز کسان کس میازید دستهرانکس که او هست یزدان‌پرستبه دشمن هرانکس که بنمود پشتشود زان سپس روزگارش درشتاگر دخمه باشد به چنگال اویوگر بند ساید بر و یال اویز دیوان دگر نام او کرده پاکخورش خاک و رفتنش بر تیره خاکبه سالار گفتی که سستی مکنهمان تیز و پیش دستی مکنهمیشه به پیش سپه دار پیلطلایه پراگنده بر چار میلنخستین یکی گرد لشکر به گردچو پیش آیدت روز ننگ و نبردبه لشکر چنین گوی کاین خود کیندبدین رزمگاه اندرون برچینداز ایشان صد اسپ افگن از ما یکیهمان صد به پیش یکی اندکیشما را همه پاک برنا و پیرستانم همه خلعت از اردشیرچو اسپ افگند لشکر از هر دو روینباید که گردان پرخاشجویبیاید که ماند تهی قلب گاهوگر چند بسیار باشد سپاهچنان کن که با میمنه میسرهبکوشند جنگ‌آوران یکسرههمان نیز با میسره میمنهبکوشند و دلها همه بر بنهبود لشکر قلب بر جای خویشکس از قلبگه نگسلد پای خویشوگر قلب ایشان بجنبد ز جایتو با لشکر از قلب‌گاه اندر آیچو پیروز گردی ز کس خون مریزکه شد دشمن بدکنش در گریزچو خواهد ز دشمن کسی زینهارتو زنهارده باش و کینه مدارچو تو پشت دشمن ببینی به چیزمپرداز و مگذر هم از جای نیزنباید که ایمن شوید از کمینسپه باشد اندر در و دشت کینهرآنگه که از دشمن ایمن شویسخن گفتن کس همی نشنویغنیمت بدان بخش کو جنگ جستبه مردی دل از جان شیرین بشستهرانکس که گردد به دستت اسیربدین بارگاه آورش ناگزیرمن از بهر ایشان یکی شارستانبرآرم به بومی که بد خارستانازین پندها هیچ گونه مگردچو خواهی که مانی تو بی‌رنج و دردبه پیروزی اندر به یزدان گرایکه او باشدت بی‌گمان رهنمایز جایی که آمد فرستاده‌ایز ترکی و رومی و آزاده‌ایازو مرزبان آگهی داشتیچنین کارها خوار نگذاشتیبره بر بدی خان او ساختهکنارنگ زان کار پرداختهز پوشیدنیها و از خوردنینیازش نبودی به گستردنیچو آگه شدی زان سخن کاردارکه او بر چه آمد بر شهریارهیونی سرافراز و مردی دبیربرفتی به نزدیک شاه اردشیربدان تا پذیره شدندی سپاهبیاراستی تخت پیروز شاهکشیدی پرستنده هر سو ردههمه جامه‌هاشان به زر آژدهفرستاده را پیش خود خواندیبه نزدیکی تخت بنشاندیبه پرسش گرفتی همه راز اویز نیک و بد و نام و آواز اویز داد و ز بیداد وز کشورشز آیین وز شاه وز لشکرشبه ایوانش بردی فرستاده‌واربیاراستی هرچ بودی به کاروزان پس به خوان و میش خواندیبر تخت زرینش بنشاندیبه نخچیر بردیش با خویشتنشدی لشکر بیشمار انجمنکسی کردنش را فرستاده‌واربیاراستی خلعت شهریاربه هر سو فرستاد پس موبدانبی‌آزار و بیداردل بخردانکه تا هر سوی شهرها ساختندبدین نیز گنجی بپرداختندبدان تا کسی را که بی‌خانه بودنبودش نوا بخت بیگانه بودهمان تا فراوان شود زیردستخورش ساخت با جایگاه نشستازو نام نیکی بود در جهانچه بر آشکار و چه اندر نهانچو او در جهان شهریاری نبودپس از مرگ او یادگاری نبودمنم ویژه زنده کن نام اویمبادا جز از نیکی انجام اویفراوان سخن در نهان داشتیبه هر جای کارآگهان داشتیچو بی‌مایه گشتی یکی مایه‌دارازان آگهی یافتی شهریارچو بایست برساختی کار اوینماندی چنان تیره بازار اویزمین برومند و جای نشستپرستیدن مردم زیردستبیاراستی چون ببایست کارنگشتی نهانش به کس آشکارتهی‌دست را مایه دادی بسیبدو شاد کردی دل هرکسیهمان کودکان را به فرهنگیانسپردی چو بودی ورا هنگ آنبه هر برزنی در دبستان بدیهمان جای آتش‌پرستان بدینماندی که بودی کسی را نیازنگه داشتی سختی خویش رازبه میدان شدی بامداد پگاهبرفتی کسی کو بدی دادخواهنچستی بداد اندر آزرم کسچه کهتر چه فرزند فریادرسچه کهتر چه مهتر به نزدیک اوینجستی همی رای تاریک اویز دادش جهان یکسر آباد کرددل زیردستان به خود شاد کردجهاندار چون گشت با داد جفتزمانه پی او نیارد نهفتفرستاده بودی به گرد جهانخردمند و بیدار کارآگهانبه جایی که بودی زمینی خرابوگر تنگ بودی به رود اندر آبخراج اندر آن بوم برداشتیزمین کسان خوار نگذاشتیگر ایدونک دهقان بدی تنگ دستسوی نیستی گشته کارش ز هستبدادی ز گنج آلت و چارپاینماندی که پایش برفتی ز جایز دانا سخن بشنو ای شهریارجهان را برین گونه آباد دارچو خواهی که آزاد باشی ز رنجبی‌آزار و بی‌رنج آگنده گنجبی‌آزاری زیردستان گزینبیابی ز هرکس به داد آفرین