Show notes
چو شد روز رستم بپوشید گبرنگهبان تن کرد بر گبر ببرکمندی به فتراک زینبر ببستبران بارهٔ پیل پیکر نشستبفرمود تا شد زواره برشفراوان سخن راند از لشکرشبدو گفت رو لشکر آرای باشبر کوههٔ ریگ بر پای باشبیامد زواره سپه گرد کردبه میدان کار و به دشت نبردتهمتن همی رفت نیزه به دستچو بیرون شد از جایگاه نشستسپاهش برو خواندند آفرینکه بیتو مباد اسپ و گوپال و زینهمی رفت رستم زواره پسشکجا بود در پادشاهی کسشبیامد چنان تا لب هیرمندهمه دل پر از باد و لب پر ز پندسپه با برادر هم آنجا بماندسوی لشکر شاه ایران براندچنین گفت پس با زواره به رازکه مردیست این بدرگ دیوسازبترسم که بااو نیارم زدنندانم کزین پس چه شاید بدنتو اکنون سپه را هم ایدر بدارشوم تا چه پیش آورد روزگاراگر تند یابمش هم زان نشاننخواهم ز زابلستان سرکشانبه تنها تن خویش جویم نبردز لشکر نخواهم کسی رنجه کردکسی باشد از بخت پیروز و شادکه باشد همیشه دلش پر ز دادگذشت از لب رود و بالا گرفتهمی ماند از کار گیتی شگفتخروشید کای فرخ اسفندیارهماوردت آمد برآرای کارچو بشنید اسفندیار این سخنازان شیر پرخاشجوی کهنبخندید و گفت اینک آراستمبدانگه که از خواب برخاستمبفرمود تا جوشن و خود اویهمان ترکش و نیزهٔ جنگجویببردند و پوشید روشن برشنهاد آن کلاه کیی بر سرشبفرمود تا زین بر اسپ سیاهنهادند و بردند نزدیک شاهچو جوشن بپوشید پرخاشجویز زور و ز شادی که بود اندر اوینهاد آن بن نیزه را بر زمینز خاک سیاه اندر آمد به زینبسان پلنگی که بر پشت گورنشیند برانگیزد از گور شورسپه در شگفتی فروماندندبران نامدار آفرین خواندندهمی شد چو نزد تهمتن رسیدمر او را بران باره تنها بدیدپس از بارگی با پشوتن بگفتکه ما را نباید بدو یار و جفتچو تنهاست ما نیز تنها شویمز پستی بران تند بالا شویمبران گونه رفتند هر دو به رزمتو گفتی که اندر جهان نیست بزمچو نزدیک گشتند پیر و جواندو شیر سرافراز و دو پهلوانخروش آمد از بارهٔ هر دو مردتو گفتی بدرید دشت نبردچنین گفت رستم به آواز سختکه ای شاه شاداندل و نیکبختازین گونه مستیز و بد را مکوشسوی مردمی یاز و بازآر هوشاگر جنگ خواهی و خون ریختنبرین گونه سختی برآویختنبگو تا سوار آورم زابلیکه باشند با خنجر کابلیبرین رزمگهشان به جنگ آوریمخود ایدر زمانی درنگ آوریمبباشد به کام تو خون ریختنببینی تگاپوی و آویختنچنین پاسخ آوردش اسفندیارکه چندین چه گویی چنین نابکارز ایوان به شبگیر برخاستیازین تند بالا مرا خواستیچرا ساختی بند و مکر و فریبهمانا بدیدی به تنگی نشیبچه باید مرا جنگ زابلستانوگر جنگ ایران و کابلستانمبادا چنین هرگز آیین منسزا نیست این کار در دین منکه ایرانیان را به کشتن دهمخود اندر جهان تاج بر سر نهممنم پیشرو هرک جنگ آیدموگر پیش جنگ نهنگ آیدمترا گر همی یار باید بیارمرا یار هرگز نیاید به کارمرا یار در جنگ یزدان بودسر و کار با بخت خندان بودتوی جنگجوی و منم جنگخواهبگردیم یک با دگر بیسپاهببینیم تا اسپ اسفندیارسوی آخور آید همی بیسواروگر بارهٔ رستم جنگجویبه ایوان نهد بیخداوند روینهادند پیمان دو جنگی که کسنباشد بران جنگ فریادرسنخستین به نیزه برآویختندهمی خون ز جوشن فرو ریختندچنین تا سنانها به هم برشکستبه شمشیر بردند ناچار دستبه آوردگه گردن افراختندچپ و راست هر دو همی تاختندز نیروی اسپان و زخم سرانشکسته شد آن تیغهای گرانچو شیران جنگی برآشوفتندپر از خشم اندامها کوفتندهمان دسته بشکست گرز گرانفروماند از کار دست سرانگرفتند زان پس دوال کمردو اسپ تگاور فروبرده سرهمی زور کرد این بران آن بریننجنبید یک شیر بر پشت زینپراگنده گشتند ز آوردگاهغمی گشته اسپان و مردان تباهکف اندر دهانشان شده خون و خاکهمه گبر و برگستوان چاکچاک



