Show notes
چو رستم برفت از لب هیرمندپراندیشه شد نامدار بلندپشوتن که بد شاه را رهنمایبیامد همانگه به پرده سرایچنین گفت با او یل اسفندیارکه کاری گرفتیم دشخوار خواربه ایوان رستم مرا کار نیستورا نزد من نیز دیدار نیستهمان گر نیاید نخوانمش نیزگر از ما یکی را برآید قفیزدل زنده از کشته بریان شودسر از آشناییش گریان شودپشوتن بدو گفت کای نامداربرادر که یابد چو اسفندیاربه یزدان که دیدم شما را نخستکه یک نامور با دگر کین نجستدلم گشت زان کار چون نوبهارهم از رستم و هم ز اسفندیارچو در کارتان باز کردم نگاهببندد همی بر خرد دیو راهتو آگاهی از کار دین و خردروانت همیشه خرد پروردبپرهیز و با جان ستیزه مکننیوشنده باش از برادر سخنشنیدم همه هرچ رستم بگفتبزرگیش با مردمی بود جفتنساید دو پای ورا بند تونیاید سبک سوی پیوند توسوار جهان پور دستان سامبه بازی سراندر نیارد به دامچنو پهلوانی ز گردنکشانندادست دانا به گیتی نشانچگونه توان کرد پایش به بندمگوی آنکه هرگز نیاید پسندسخنهای ناخوب و نادلپذیرسزد گر نگوید یل شیرگیربترسم که این کار گردد درازبه زشتی میان دو گردن فرازبزرگی و از شاه داناتریبه مردی و گردی تواناترییکی بزم جوید یکی رزم و کیننگه کن که تا کیست با آفرینچنین داد پاسخ ورا نامدارکه گر من بپیچم سر از شهریاربدین گیتیاندر نکوهش بودهمان پیش یزدان پژوهش بوددو گیتی به رستم نخواهم فروختکسی چشم دین را به سوزن ندوختبدو گفت هر چیز کامد ز پندتن پاک و جان ترا سودمندهمه گفتم اکنون بهی برگزیندل شهریاران نیازد به کینسپهبد ز خوالیگران خواست خوانکسی را نفرمود کو را بخوانچو نان خورده شد جام می برگرفتز رویین دژ آنگه سخن درگرفتازان مردی خود همی یاد کردبه یاد شهنشاه جامی بخوردهمی بود رستم به ایوان خویشز خوردن نگه داشت پیمان خویشچو چندی برآمد نیامد کسینگه کرد رستم به ره بر بسیچو هنگام نان خوردن اندر گذشتز مغز دلیر آب برتر گذشتبخندید و گفت ای برادر تو خوانبیارای و آزادگان را بخوانگرینست آیین اسفندیارتو آیین این نامور یاد داربفرمود تا رخش را زین کنندهمان زین به آرایش چین کنندشوم باز گویم به اسفندیارکجا کار ما را گرفتست خوار



