خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد
خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد
ادب پارسی
نشست شاهنامه خوانی ۸۹ -گشتاسپ ۷
1 hour 37 minutes Posted Nov 12, 2022 at 2:58 am.
0:00
1:37:50
Download MP3
Show notes
سخن گوی دهقان چو بنهاد خوانیکی داستان راند از هفتخوانز رویین دژ و کار اسفندیارز راه و ز آموزش گرگسارچنین گفت کو چون بیامد به بلخزبان و روان پر ز گفتار تلخهمی راند تا پیشش آمد دو راهسراپرده و خیمه زد با سپاهبفرمود تا خوان بیاراستندمی و رود و رامشگران خواستندبرفتند گردان لشکر همهنشستند بر خوان شاه رمهیکی جام زرین به کف برگرفتز گشتاسپ آنگه سخن در برگرفتوزان پس بفرمود تا گرگسارشود داغ دل پیش اسفندیاربفرمود تا جام زرین چهاردمادم ببستند بر گرگسارازان پس بدو گفت کای تیره‌بخترسانم ترا من به تاج و به تختگر ایدونک هرچت بپرسیم راستبگویی همه شهر ترکان تراستچو پیروز گردم سپارم ترابه خورشید تابان برآرم ترانیازارم آنرا که پیوند تستهم آنرا که پیوند فرزند تستوگر هیچ گردی به گرد دروغنگیرد بر من دروغت فروغمیانت به خنجر کنم بدو نیمدل انجمن گردد از تو به بیمچنین داد پاسخ ورا گرگسارکه ای نامور فرخ اسفندیارز من نشود شاه جز گفت راستتو آن کن که از پادشاهی سزاستبدو گفت رویین دژ اکنون کجاستکه آن مرز ازین بوم ایران جداستبدو چند راهست و فرسنگ چندکدام آنک ازو هست بیم و گزندسپه چند باشد همیشه درویز بالای دژ هرچ دانی بگویچنین داد پاسخ ورا گرگسارکه ای شیردل خسرو شهریارسه راهست ز ایدر بدان شارستانکه ارجاسپ خواندش پیکارستانیکی در سه ماه و یکی در دو ماهگر ایدون خورش تنگ باشد به راهگیا هست و آبشخور چارپایفرود آمدن را نیابی تو جایسه دیگر به نزدیک یک هفته راهبهشتم به رویین دژ آید سپاهپر از شیر و گرگست و پر اژدهاکه از چنگشان کس نیابد رهافریب زن جادو و گرگ و شیرفزونست از اژدهای دلیریکی را ز دریا برآرد به ماهیکی را نگون اندر آرد به چاهبیابان و سیمرغ و سرمای سختکه چون باد خیزد به درد درختازان پس چو رویین دژ آید پدیدنه دژ دید ازان سان کسی نه شنیدسر باره برتر ز ابر سیاهبدو در فراوان سلیح و سپاهبه گرد اندرش رود و آب روانکه از دیدنش خیره گردد روانبه کشتی برو بگذرد شهریارچو آید به هامون ز بهر شکاربه صد سال گر ماند اندر حصارز هامون نیایدش چیزی به کارهم‌اندر دژش کشتمند و گیادرخت برومند و هم آسیاچو اسفندیار آن سخنها شنیدزمانی بپیچید و دم درکشیدبدو گفت ما را جزین راه نیستبه گیتی به از راه کوتاه نیستچنین گفت با نامور گرگسارکه این هفتخوان هرگز ای شهریاربه زور و به آواز نگذشت کسمگر کز تن خویش کردست بسبدو نامور گفت گر با منیببینی دل و زور آهرمنیبه پیشم چه گویی چه آید نخستکه باید ز پیکار او راه جستچنین داد پاسخ ورا گرگسارکه این نامور مرد ناباک دارنخستین به پیش تو آید دو گرگنر و ماده هریک چو پیلی سترگدو دندان به کردار پیل ژیانبر و کتف فربه و لاغر میانبسان گوزنان به سر بر سرویهمی رزم شیران کند آرزویبفرمود تا همچنانش به بندبه خرگاه بردند ناسودمندبیاراست خرم یکی بزمگاهبه سر بر نظاره بران جشنگاهچو خورشید بنمود تاج از فرازهوا با زمین نیز بگشاد رازز درگاه برخاست آوای کوسزمین آهنین شد سپهر آبنوسسوی هفتخوان رخ به توران نهادهمی رفت با لشکر آباد و شادچو از راه نزدیک منزل رسیدز لشکر یکی نامور برگزیدپشوتن یکی مرد بیدار بودسپه را ز دشمن نگهدار بودبدو گفت لشکر به آیین بدارهمی پیچم از گفتهٔ گرگسارمنم پیش رو گر به من بد رسدبدین کهتران بد نیاید سزدبیامد بپوشید خفتان جنگببست از بر پشت شبرنگ تنگسپهبد چو آمد به نزدیک گرگچه گرگ آن سرافراز پیل سترگبدیدند گرگان بر و یال اویمیان یلی چنگ و گوپال اویز هامون سوی او نهادند رویدو پیل سرافراز و دو جنگجویکمان را به زه کرد مرد دلیربغرید بر سان غرنده شیربر آهرمنان تیرباران گرفتبه تندی کمان سواران گرفتز پیکان پولاد گشتند سستنیامد یکی پیش او تن درستنگه کرد روشن‌دل اسفندیاربدید آنک دد سست برگشت کاریکی تیغ زهرآبگون برکشیدعنان را گران کرد و سر درکشیدسراسر به شمشیرشان کرد چاکگل انگیخت از خون ایشان ز خاکفرود آمد از نامور بارگیبه یزدان نمود او ز بیچارگیسلیح و تن از خون ایشان بشستبران خارستان پاک جایی بجستپر آژنگ رخ سوی خورشید کرددلی پر ز درد و سری پر ز گردهمی گفت کای داور دادگرتو دادی مرا هوش و زور و هنرتو کردی تن گرگ را خاک جایتو باشی به هر نیک و بد رهنمایچو آمد سپاه و پشوتن فرازبدیدند یل را به جای نمازبماندند زان کار گردان شگفتسپه یکسر اندیشه اندر گرفتکه این گرگ خوانیم گر پیل مستکه جاوید باد این دل و تیغ و دستکه بی فره اورنگ شاهی مبادبزرگی و رسم سپاهی مبادبرفتند گردان فرخنده رایبرابر کشیدند پرده‌سرای