Show notes
دبیر نویسنده را پیش خواندسخن هرچه بایست با او براندسر نامه کرد آفرین از نخستبدان کو زمین از بدیها بشستچنان اختر خفته بیدار کردسر جادوان را نگونسار کردتوانایی و دانش و داد از اوستبه گیتی ستم یافته شاد از اوستدگر گفت کز بخت کاووس کیبزرگ و جهاندیده و نیکپیگشاده شد آن گنگ افراسیابسر بخت او اندر آمد به خواببه یک رزمگاه از نبرده سرانسرافراز با گرزهای گرانهمانا که افگنده شد صد هزاربه گلزریون در یکی کارزاروز آن پس برآمد یکی باد سختکه برکند شاداب بیخ درختبه آب اندر افتاد چندی سپاهکه جستند بر ما یکی دستگاهبه آوردگه در چنان شد سوارکه از ما یکی را دو صد شد شکاروز آن جایگه رفت به بهشت گنگحصاری پر از مردم و جای تنگبه جنگ حصار اندرون سیهزارهمانا که شد کشته در کارزارهمان بد که بیدادگر بود مردورا دانش و بخت یاری نکردهمه روی کشور سپه گستریدشدست او کنون از جهان ناپدیداز این پس فرستم به شاه آگهیز روزی که باشد مرا فرهی



